خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٩ - ١/ ١٤ دلجويى از زائر معترض
آهاى امام حسن عسكرى! آهاى امام على النقى! آهاى امام زمان! اين رقم مهماننوازى مىكنيد؟ مىخواستيد ما را به كشتن بدهيد؟! ما از چهارصد فرسخ راه آمديم، خواستيد ما را به كشتن بدهيد؟ اگر رسيدم به نجف، شكايتتان را به جدّتان على بن ابىطالب مىكنم. اگر رفتم كربلا چه مىكنم و ....
من درِ دهن ايشان را گرفتم و گفتم: اى مرد خداشناس! مگر با بچه صحبت مىكنى؟! چى چى مىگى؟ براى چه مىگى؟ براى نان مىگى كه نان، امشب نيست؟!
گفت: نه، من دو روز و سه شب نخورم، گرسنه نمىشوم، اما ميهمان سه امام باشيم، سر بىشام زمين بگذاريم كه هيچ، ما را براى كشتن ببرند؟! من از اين امامها گله دارم.
به هر وسيلهاى بود، او را ساكت كردم و به زور كشيدم و بردم مدرسه. در زديم، باز كردند، رفتيم داخل اطاق. به رفيقم گفتم: اى مرد بزرگوار! مگر خبر ندارى كه امام، زنده و مرده ندارد؟ چرا اينجور با امام صحبت كردى؟ من بدنم دارد مىلرزد!
گفت: من عيب مىدانم، من بايد بميرم كه مهمان سه امام باشيم و اين قدر وحشت كنيم!
گفتم: خدا كريم است.
درِ قابلمه را باز كرديم ديديم كه گوشتها سوخته و جزغاله شده. چاى را آماده كرديم و خورديم. يك وقت ديديم كسى در اطاق را مىزند: حاج آقا، حاج آقا! در چوبى بود، كُلونى داشت من بلند شدم در را باز كردم. تا در را باز كردم ديدم حاج شيخ عبدالرسول، اهل اصفهان است. ما ايشان را مىشناختيم، مردى بزرگوار و اهل علم و تقوا بود و در زهد و ورع، شهره آفاق و در اصفهان به نيكى معروف بود.
در را باز كرديم و گفتيم: بسم الله، بفرمائيد. تشريف آوردند. مصافحه كرديم و نشستند. براى شيخ عبدالرسول، مشكلات راه و آنچه امشب پيش آمده بود را توضيح داديم. او گفت: اينجا افراد متعصبى دارد، بعضىهايشان ثواب مىدانند شيعه را