خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٦٠ - ١/ ١٤ دلجويى از زائر معترض
بكشند. عمر شما دو نفر باقى بوده است وگرنه آن شخص درباره شما سوء نيت داشته. مىآمديد مدرسه نان پيدا مىشد.
گفتيم: نمىدانستيم در مدرسه نان هست.
براى ايشان چاى ريختيم، گفت: نمىخواهم.
رفيق ما سيگار مىكشيد، يك بسته پنجاهتايى باز كرد جلو گذاشت، گفت: من اهل دود نيستم.
گفتيم: شما كجا تشريف داريد؟ كجا بوديد؟
گفت: من گاهى در همين مدرسه هستم، گاهى توى صحن هستم، گاهى توى حرم، [خلاصه] همين جا هستم.
قدرى از اين صحبتها كردند، نه چاى خوردند نه سيگار كشيدند.
گفتيم: انشاءالله فردا خدمت شما خواهيم رسيد، خداحافظى كردند و رفتند. وقتى ايشان از حجره بيرون رفتند، شايد به اندازه نيم دقيقه هم طول نكشيد، ديديم دو مرتبه در زده شد، كلون در را انداخته و نشسته بوديم، دوباره در را باز كرديم ديديم شيخ عبدالرسول سفرهاى كرباسى دستش است. گفت: اين هم نان، من گفته بودم توى مدرسه نان پيدا مىشود، بستانيد كه سر بىشام زمين نگذاريد، شما ميهمان امام بوديد.
گفتم: دست شما درد نكند. ما كه نگفتيم نان مىخواهيم.
گفت: نه، بستانيد. بعد، خداحافظى كرد و رفت.
ما سفره را باز كرديم ديديم يك دسته نان بود. شمرديم چهارده تا بود و به هر كدام كه دست مىزدى آنقدر داغ بود كه دست را مىگزيد، گويى الآن از توى تنور درآورده بودند. ما متوجه نشديم كه اين نان كجا بوده، در داخل مدرسه كه نانوايى نيست، بر فرض كه تنور نانوايى باشد، چطور چهارده نان با اين سرعت تهيه شد! از آن نان شام خورديم، ولى متوجه اين معنا نشديم.