خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٨ - ١/ ١٤ دلجويى از زائر معترض
گفت: نه اينجا دكّان نانوايى ندارد، نان همان مغرب، خلاص مىشود.
ما مأيوس شديم و برگشتيم كه برويم، چند قدم كه رفتيم يك وقت ديديم آن مرد تنومند گفت: بيا بيا.
ايستاديم. گفت: نان مىخواهيد؟
گفتيم: بله.
گفت: دنبال من بياييد.
گفتيم شايد دكانى، خانهاى، جايى دارد، ما دنبالش راه افتاديم، از كوچه اصلى ما را داخل يك كوچه فرعى برد، از آن كوچه فرعى دوباره بردمان توى يك كوچه ديگر، از آن كوچه ما را برد داخل يك كوچه ديگر كه ديديم برق هم نيست، يك وقت ديديم دارد ما را به طرف شط مىبرد. به سيد گفتم: اين داره ما را كجا مىبره، ما دو تا غريب، اينجا هم نه چراغ است، نه دكان، نه خانه، نه ساختمان؟! نبرد ما را بزند، بكشد و بيندازد توى شط؟!
او گفت: من هم همين را مىخواستم بگويم.
گفتم: برگرد تا برويم.
ما برگشتيم كه برويم، يك چند متر كه فاصله گرفتيم، آن مرد عقب سرش را نگاه كرد ديد ما نيستيم، رو كرد به طرف ما و به عربى گفت: نترسيد، نترسيد كجا مىرويد، بايستيد.
ما بنا كرديم دويدن، او هم پشت سر ما مىدويد، توسل به امامان پيدا كرديم و بدنمان هم مىلرزيد، غرق عرق از ترس، مىترسيديم برويم داخل كوچهاى كه بنبست باشد، آمديم تا رسيديم به يك كوچه اصلى كه مصادف بود با صحن مطهر امامان. از ترس گويا نيمه جان شده بوديم. يك وقت ديدم سيد بزرگوارى كه رفيق ما بود عصايش را برداشت و مقابل صحن با صدايى بلند خطاب به امام حسن عسكرى و امام على النقى عليهما السلام گفت: