خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٨ - ١/ ٨ پيروزى بر شيطان و عنايت اميرمؤمنان عليه السلام
گفت: وقتى به حال احتضار درآمدم، ديدم شياطين آمدند و درباره اعتقاداتم با من وارد بحث شدند و گفتند: دين تو باطل است و بايد از آن دست بردارى، من پاسخ آنها را دادم و گفتم از دينم دست برنمىدارم، مدتى اين مباحثه طول كشيد، تا اين كه آنها از نظرم ناپديد شدند.
در اين حال ديدم آقا اميرالمؤمنين عليه السلام تشريف آوردند و فرمودند: «آقا سيد رضى! خداوند تبارك و تعالى از مباحثه تو با شياطين خوشش آمد و سى سال به عمر تو افزود.»
اين ماجرا گذشت، آقا سيد رضى به تبريز آمد و با توجه به نفوذى كه در ميان مردم داشت، در تبريز حدود الهى را اجرا مىكرد، تا اين كه در زمان اشغال ايران توسط متفقين دستگير شد. مىخواستند او و چند تن ديگر را اعدام كنند، آنها را به چوبه دار بستند، اما آقا سيد رضى آن قدر به مكاشفهاى كه براى وى پيش آمده بود اطمينان داشت كه به مأمورِ چوبه دار مىگويد: اين شَتَب[١] را از جيب من بيرون بياور و آن را چاق كن مىخواهم بكشم!
مأمور مىگويد: تو عجب سيّد لودهاى هستى! مىخواهيم تو را بكشيم مىگويى شَتَب را چاق كن!
آقا سيد رضى مىگويد: من كشته نمىشوم!
شَتَبِ خود را پاى چوبه دار كشيد، كه دستور آمد وى را اعدام نكنند! و تا همان مدتى كه اميرالمؤمنين عليه السلام به او فرموده بود زندگى كرد.[٢]
[١]. شَتَب: چُپُق.
[٢]. گفتنى است كه اين خاطره پس از پياده شدن از نوار، ويراستارى شده و به صورت نوشتارى درآمد و به تأييد حجّة الإسلام و المسلمين سيدجواد گلپايگانى رسيد.