خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٦ - ١/ ٧ سلام دادن بر اهل بيت عليهم السلام در آخرين لحظه زندگى
گفتم: آنها را خبر مىكنم، ولى شما زنده مىمانيد. چون حالش از روزهاى قبل بهتر بود و هيچ نشانهاى از مرگ در وى ديده نمىشد.
خانواده ايشان را خبر كردم، آنها آمدند و رفتند، اما سخنى از مرگ خود با آنها مطرح نكرد.
پس از رفتن آنها به من گفت: وقتى نماز و دعاى من تمام شد و در جاى خود قرار گرفتم، درب اتاق را ببند و ديگر براى پزشكان و پرستاران هم باز نكن.
وى پس از نماز و دعا به تخت خواب رفت و منتظر چيزى بود، ناگهان حالش به هم خورد، در يك لحظه نگاهى كرد و گفت: السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا اميرالمؤمنين ... تا پنج تن عليه السلام و بلافاصله جان داد.
در ادامه آقاى ابوترابى از فرد صالحى كه نامش را فراموش كردم، جريان مشابهى را نقل كرد:
هنگامى كه وى در حال احتضار بوده، شخصى كه در آنجا حضور داشته مىگويد: مىخواستم براى او سوره يس تلاوت كنم، محتضر ساعتش را درآورد و نگاهى كرد و گفت: نخوان! تعجب كردم كه چرا مانع از خواندن قرآن مىشود.
اما پس از چند بار نگاه كردن به ساعت، گفت: حالا بخوان.
شروع به خواندن سوره يس كردم، محتضر هم جلوتر از من مىخواند، تا به جايى رسيدم كه اشاره كرد بس است، در اينجا گفت: «السلام عليك يا رسول الله، السلام عليك يا امير المؤمنين ...» تا پنج تن را سلام داد و جان به جان آفرين تسليم كرد.[١]
[١]. گفتنى است وقتى اين خاطرهها را در تقويم روزانه ثبت كردم، ذيل آن نوشتم:« ان شاء الله اين داستانها و چند داستان جالب ديگر كه ايشان نقل كردهاند، بايد با ضبط صوت ضبط شود»، اما با كمال تأسف كمتر از دو هفته بعد، يعنى در تاريخ ١٢/ ٣/ ١٣٧٩ خبر جانگداز درگذشت ايشان را در اثر تصادف اتومبيل در راه مشهد، شنيدم. اللهم بلّغ روحه روحاً و رضواناً واحشرنا و اياه مع النبى و اهل بيته عليهم السلام.