خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١١٢ - ٢/ ٨ نويد پيروزى ايران در جنگ تحميلى
اين را فرمودند. ما هم گفتيم: چشم! و ديگر دنبال نكرديم.
اين مسئله را فراموش كردم، تا اين كه در سال ١٣٤٩ كه به تهران آمده بودم، ممنوع الخروج شدم. بالأخره انقلاب پيروز شد و آخر شهريور جنگ شروع شد. آبادان محاصره شد. اعلام شد كه به آبادان كمك كنيد. ما يك كاميون ارتشى جنس بار كرديم براى آبادان و برديم اهواز. روز آخر مهرماه پنجاه و نه رسيديم آنجا. رفتيم استاندارى، آقاى مهندس غرضى استاندار بود. آقاى خامنهاى حفظه الله هم تشريف داشتند. دكتر چمران و چند نفر ديگر هم بودند، ما هم رفتيم آنجا. ناهار آبگوشتى داشتند كه خورديم.
به ايشان گفتيم: آقا جنس آورديم به كى بدهيم؟
ايشان گفتند: حاجى شوشترى زينبيه را مهيا كرده و به من گفته كه زينبيه براى كمكرسانى به مردم آماده است.
رفتيم آنجا، حاجى شوشترى سلام عليكى با ما كرد و سربازى را صدا زد. گفت: اين سرباز الان از آبادان آمده و جنسها را تحويل مىگيرد.
صورت جنسها را نگاه كرد و ديد تمام اجناس را آورديم، الّا بيل و كلنگ. حاجى شوشترى گفت: ما بيل و كلنگ داريم.
ديدم حاجى شوشترى دارد از آنجا مىرود. به سرباز گفتم: كجا مىرود؟
گفت: بندر امام.
گفتم: ما هم مىتوانيم برويم؟
گفت: بله.
ما هم راه اتفاديم به سمت بندر امام، اسكله سى و پنج يا سى و شش. وقتى مىرفتيم بندر، از نخلستانها كه رد مىشديم، همين كه نگاهم به نخلهاى شكسته افتاد، ياد آن خواب و تعبيرى كه امام فرمودند، افتادم ....