مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٨٩ - برهان سینوی
کلّی و قاعده عقلی است:
١. اجمالا موجود و بلکه موجوداتی در جهان هست، جهان هیچ در هیچ نیست.
٢. موجود به حصر عقلی یا واجب است یا ممکن.
٣. ممکن در وجود خود نیازمند به علّت موجده است.
٤. سلسله علل ممکنات باید به واجب منتهی شود، زیرا تسلسل محال است.
بوعلی فقط به همین جهت که موجودی خاص، پلّه و نردبان اثبات واجب قرار نگرفته است این برهان را «برهان صدّیقین» خوانده است و مدعی شده است که در واقع خود واجب دلیل خودش قرار گرفته است (آفتاب آمد دلیل آفتاب).
ولی صدرالمتألّهین معتقد است که با اینکه برهان بوعلی برهان تمامی است، عالیترین برهان نیست، عالیترین برهان که شایسته است «برهان صدّیقین» نامیده شود برهان دیگری است؛ و ما ضمن شرح اشعار منظومه از آن یاد میکنیم. [١]
[١]. برهان صدّیقین که صدرالمتألّهین اقامه کرده است مبتنی بر دو اصل اساسی فلسفه او- اصالت وجود و وحدت وجود- است، و اینکه تقریر برهان:
این برهان به دو مقدمه نیاز دارد:
مقدمه اول این است که چنانکه در محل خود ثابت شده است، ماهیات، اموری اعتباری هستند و آن چیزی که قطع نظر از اعتبار ذهنی متحقق است و واقعیت دار است و بلکه عین تحقق و واقعیت است وجود و هستی است
(این مسأله همان است که «اصالت وجود» نامیده میشود و صدرالمتألّهین در میان فلاسفه، قهرمان این مسأله به شمار میرود؛ یعنی اوست که این مسأله را برای اولین بار به این صورت طرح کرده و براهین محکمی بر آن اقامه نموده است. جای این مسأله در «امور عامّه» است نه الهیات بالمعنی الاخص).
مقدمه دوم این است که وجود- که بنا بر اصالت وجود، متحقق است و بلکه عین تحقق است، و حقیقت است و بلکه جز وجود چیزی نیست- در ذات خود اقتضا دارد وحدت را؛ یعنی حقیقت وجود اولا حقیقت واحد است نه حقیقتهای متباینه، و به تعبیر دیگر (اگر چه تعبیر نارسایی است) حقیقت وجود طبیعت واحد دارد نه طبایع متعدده، و ثانیا این حقیقت در ذات خود از آن جهت که وجود است وحدت را اقتضا میکند، پس هر چه را حقیقت فرض کنیم بازگشتش به همان حقیقت وحدانی است، یعنی هر چه هست همان حقیقت وجود و یا شؤون و تجلّیات وجود است و به هر حال ثانی برای او نیست.
پس بنا بر مقدمه اول، حقیقت وجود اصیل است و حقیقی و بلکه عین تحقق است، و بنا بر مقدمه دوم، واحد است و ثانی ندارد، خودش است و شؤون خودش و بس. اکنون میگوییم: این حقیقت یا واجب است یا ممکن. اگر واجب است فهو المطلوب، و اگر ممکن است پس قائم به غیر است. ولی فرض این است که حقیقت وجود، ثانی ندارد (لیس فی الوجود غیر حقیقة الوجود دیار)، پس اگر قائم به چیزی باشد باید قائم به خود باشد. پس حقیقت وجود، ماورائی ندارد تا قائم به آن ماوراء باشد. پس حقیقت وجود، واجب است. حاجی هم میگوید:
اذا الوجود کان واجبا فهو | و مع الامکان قد استلزمه | |