بررسي نظريه هاي نجات و مباني مهدويت - ابراهیم آودیچ - الصفحة ٣١٦ - كارل ياسپرس(١)
سخنى را بشنود و بسنجد، بر نارسايى خود آگاه است و مى خواهد نارسايى خود را با نارسايى ديگران ربط دهد، بى آن كه تصورها و انديشه هاى ايمانى را به صورتى يگانه كه براى همه تكليف آور باشد، درآورد.
ياسپرس هدف از وحدت جهان را: تمدن، اكتساب سجاياى انسانى، آزادى و آگاهى بر آزادى، انسان والا و آفرينش معنوى و پديد آوردن فرهنگ، تجلى هستى در آدمى و آگاه شدن بر هستى، يعنى تجلى الوهيت مى داند.[١]
ياسپرس مى نويسد: «وحدت انسانيت مرز تاريخ است، يعنى اگر انسانيت به وحدت برسد، تاريخ به پايان مى رسد، تاريخ حركتى است تحت رهبرى وحدت با تصور و انديشه ى وحدت». «... وحدت آن نقطه دور و دسترس ناپذيرى است كه به آن نظر داريم، هم مبدأ است و هم غايت، وحدت علوى و ماوراى تجربه است...»[٢] تاريخ از يك سو صورت پذيرفتن وحدت و در جستجوى مشتاقانه وحدت است، و از سوى ديگر شكستن و ويران كردن وحدت است. بدين سان، ژرف ترين وحدت به صورت مذهبى نامرئى در مى آيد، در كشور ارواحى كه به هم مى رسند و به هم تعلق دارند، در كشور پنهانى تجلى هستى ارواح. آن چه تاريخى است حركت است. حركتى دايم ميان مبدأ و غايت، كه هرگز به مقصد نمى رسد، يا هميشه آن مى ماند كه بايد باشد.
با بررسى انديشه ى ياسپرس نقطه ى مشتركى در طرز تفكر «ياسپرس» و «ماكس وبر» مشاهده مى گردد و آن تلقى مهم هر دو از نقش و تاثير عامل فرهنگى در تحولات تاريخى است. اين طرز تلقى از تاريخ نقطه مقابل تفكر ماركس است، چرا كه دقيقاً بر خلاف تصور ياسپرس آن چه براى ماركس به عنوان مهم ترين علت
[١]ـ رشيدى، بهروز، غايت تاريخ از ديدگاه كارل ياسپرس و آيزايابرلين، على بن ابى طالب، تهران، ١٣٧٨ ش، ص ٩٤.
[٢]ـ ياسپرس، كارل، آغاز و انجام تاريخ، (ترجمه ى محمد حسن لطفى)، ص ص ٣٥٢ و ٣٥٣.