پاسداران وحى - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٣٧ - ضرورت وجود امام در هر عصر و روزگار
|
«وَدَعْ عَنْكَ نَهبَاً صِيحَ فِي حَجَراتِهِ |
وَلَكِنْ حَدِيثَاً مَا حَدِيثُ الرَّوَاحِلِ» |
واگذار داستان تاراج آن غارتگران را، و به ياد آور داستان شگفت دزديدن اسبِ سوارى را».- اين سخن بگذار و از غارتى كه بانگِ آن در گوشه و كنار برخاست گفتگو به ميان آر.- بيا و داستان پسر ابوسفيان را به ياد آور، كه روزگار مرا به خنده آورد از آن پس كه مرا گرياند.
ابن ابى الحديد گويد:
گويا منظور اميرمؤمنان على عليه السلام از استشهاد به اين بيت اين بوده است، كه داستان نخست؛ يعنى «سقيفه و شورا» را رها كن و اكنون، داستان «معاويه» فرزند ابوسفيان را بنگر، كه مدّعى خلافت است.
و سپس مىگويد: از ابوجعفر يحيى بن محمّد علوى نقيب بصره- معروف به ابن ابى زيد، متوفّاى ٦١٣ هجرى- هنگامى كه اين خطبه را پيش او مىخواندم، پرسيدم: منظور على عليه السلام از اين سخن كه مىگويد: «فَإنَّهَا كَانَتْ اثَرَةً شَحَّتْ عَلَيهَا نُفُوسُ قَوْمٍ، وَسَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرينَ؛ خلافت چيز برگزيدهاى بود كه گروهى بخيلانه بر كرسى خلافت چسبيدند و گروهى سخاوتمندانه از آن دست كشيدند»، چيست؟ و آن گروهى كه آن مرد اسدى گفته است كه:
«شما را از خلافت كنار زدند و حال آن كه شما به آن سزاوارتريد» كيستند؟ آيا منظور روز سقيفه است يا روز شورا؟! ابوجعفر- كه خدايش رحمت كناد!- با آن كه شيعه و علوى بود، مردى با انصاف و سخت خردمند بود، او گفت: مقصود روز سقيفه است. گفتم: دل