پاسداران وحى - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٢٢٤ - تأكيدى بر مدّعاى ما
بود؛ از اين رو، سر از پا نمىشناخت و براى وصول به آن منزلتِ بىبديل، با همه تعلّقات خود، چه رسد به همسر و همراهان، بِدْرود گفت:
|
كيميا دارى كه تبديلش كنى |
گر چه جوى خون بود نيلش كنى [١] |
بنابراين، هم امام عليه السلام مىدانست كه فرجام اقدامش شهادت است، و هم، زهير دريافته بود كه سخن سلمان، كه گفته بود: «در آينده با جوانانِ خاندانِ محمّد صلى الله عليه و آله خواهى بود و غنيمت سرورانگيزتر و نشاطآورترى نصيب تو خواهد شد»، همان بودنِ با حسين عليه السلام و كشته شدن در راه اوست. از اين رو، فراخوانِ حسين را با گوش جان شنيد و سخت بدان پاى بند شد و همراه او و جوانانش، كه همگى از خاندان پيامبر بودند، به كربلا رفت، تا در كنار فرزند بزرگوار پيامبر صلى الله عليه و آله از غنيمت شهادت، كه سعادت ابدى و سرور جاودانه است، برخوردار شود. [٢]
[١]. مثنوى، دفتر دوّم، بيت ٦٩٤.
[٢]. زهير عثمانى و از على عليه السلام دور بود ولى حسين عليه السلام را دوست مىداشت. در تاريخ نيامده كه حسين عليه السلام چه در مكّه و چه در مدينه از فردى دعوت كرده باشد ولى در بيابان از زهير دعوت كرد و او را گرامى داشت. حيف است زهير جوان مردِ دلير، نابغه نظامى، سردار بزرگ عرب، يزيدى بماند. بايد حسينى شود. حسين عليه السلام هم زهير را دوست داشت. در اين سفر بارها حسين عليه السلام گفت هر كس مىخواهد برود و با من نيايد، ولى زهير را گفت كه با وى بيايد. مردمى كه از دورِ حسين عليه السلام پراكنده شدند شايستگى نداشتند كه به شهادت برسند. شهادت مقام شامخى است هر كسى لياقت آن ندارد: «هرگز پر طاووس به كركس ندهندش». ولى زهير شايستگى دارد و بايد بدين فيض عظيم نايل گردد. زهير هر چند در ظاهر از حسين دور است ولى در باطن به حسين نزديك است. جوان مردى حسين عليه السلام نمىگذارد كه شايستگان محروم شوند. حسين عليه السلام زهير را به بزم شهادت صلا داد. زهير لبيك گفت و جام شهادت را تا پايان بنوشيد. چه رازى در اين دعوت نهفته بود؟ حسين پسر عمويش را دعوت نكرد. برادرش را دعوت نكرد. ولى زهير را دعوت كرد. از خويش دعوت نكرد ولى از بيگانه دعوت كرد. آيا چه رازى در اين دعوت نهفته بود؟!
زهير از ياران بنى اميّه بود و از سران نظامى آنها به شمار مىرفت. ولى بر حسين عليه السلام با ديده قداست و بزرگوارى مىنگريست. زهير ساكن شهر كوفه بود و پس از مرگ معاويه براى حسين نامه ننوشت و با فرستاده حسين عليه السلام يعنى مسلم بيعت نكرد و با خلافت يزيد موافق بود ولى حسين عليه السلام را دوست مىداشت. وه كه دوستى چه كارها مىكند و زهير مىدانست كه حسين در برابر يزيد قيام كرده و مىدانست كه حسين در اين قيام كشته خواهد شد؛ چون او متخصّص نظامى بود. از قواى يزيد اطلاع داشت. ياران حسين را هم مىشناخت و نمىخواست به حسين نزديك شود، مبادا پس از كشته شدن حسين عليه السلام در دربار يزيد مسوول به شمار آيد. اگر اين نابغه نظامى پيروزى حسين را به چشم مىديد از حسين دورى نمىكرد زيرا هم حسين را دوست مىداشت و هم پيروزى با حسين بود و مسئوليتى براى وى در آينده تصور نمىشد. ولى زهير يقين داشت كه حسين كشته خواهد شد. و اگر به حسين نزديك شود نامش در ليست سياه يزيد قرار خواهد گرفت. حسين زهير را با يك ديدار دگرگون ساخت و يزيدى، حسينى گرديد و نارى، نورى شد.
زهير يك شبه راه صد ساله رفت و به عالىترين مقام انسانى رسيد و سردار بزرگ حسين گرديد. زهير نه تنها نابغه نظامى بود، متفكّر بود، سخنور بود. بسيار خردمند بود، دانشور بود، اطلاعات جغرافيايى داشت. در عرب، به ويژه در قوم خود بسيار محترم بود. پس از آن كه حسينى شد همه امكانات خود را تحت اختيار حسين عليه السلام گذارد و هر چه نيرو داشت در راه حسين به كار برد. هميشه در برابر حسين جان بركف و گوش بر فرمان ايستاده بود. راه زهير، راه حسين عليه السلام شد و آرمان زهير، آرمان حسين. وَهْ كه دوستى چه كارها مىكند. آنان كه دعوى دوستى حسين مىكنند چرا به راه حسين نمىروند؟ زهير كه از زيارت حجّ برمىگشت، نمىخواست با حسين هم منزل گردد و تماسى حاصل شود. مبادا به يزيد گزارش دهند. ولى حسين عليه السلام با زهير، هم منزل گرديد و كاروان شهادت در جايى فرود آمد كه زهير در آن جا فرود آمد. زهير با ياران خود ناهار مىخورد كه فرستاده حسين به سراغش آمد و ابلاغ كرد: حسين تو را مىخواهد. زهير به حضور حسين شرفياب شد. يزيدى رفت و حسينى بازگشت. دستور داد كه خرگاهش را در زمره خيمه و خرگاه حسين قرار دهند. آرى دوستى قوىترين جاذبههاست. زهير را با حسين در يك منزل فرود مىآورد. زهير را احضار مىكند، به حضور مىرساند. تاريكىاش را مىبرد، روشنايىاش مىبخشد، سرانجام حسينى مىشود و خيمه و خرگاهش را در خيمه و خرگاه حسين قرار مىدهد، (پيشواى شهيدان، ص ١٥٧).