پاسداران وحى - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ١٤٠ - فصل چهارم رهبرى و فرماندهىِ طالوت
از نظر شيعه اماميّه، امام؛ يعنى كسى كه به جاى رسول خدا مىنشيند و رياست و سرپرستى امور مسلمانان را به عهده مىگيرد، مانند پيامبر بايد از سوى خداوند برگزيده شود، و مردم هيچ گونه نقشى در گزينش امام ندارند. و از شئون و تكاليف مهمّ امام، تبيين دين الهى- اعتقادات، وظايف اخلاقى، تكاليف عملى- و حفظ آن و نيز سامان دهى امور مسلمانان است. و روشن است كه چنين كار خطيرى، جز با آگاهى كامل از دين، به هيچ روى، امكانپذير نيست. براى همين، دو ويژگى ياد شده در داستان طالوت را، براى امام ضرورى مىداند؛ يعنى علم و قدرت و دانايى و توانايى، از شرايط عمده امامت است. و همه مىدانند كه در ميان صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله، به تحقيق، جز امير مؤمنان على عليه السلام، هيچ كس به همه مسائل و معارف دين، آن طور كه بايسته است، آشنا نبود. [١]
[١]. على عليه السلام فرمود: «ايُّهَا النَّاسُ انَّ أحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الامْرِ اقْوَاهُمْ عَلَيْه، وَ اعْلَمُهُم بِامْرِ اللَّهِ فِيهِ؛ اى مردم! سزاوار به خلافت كسى است كه بدان تواناتر باشد، و در آن به فرمان خدا داناتر» (نهج البلاغه، خطبه ١٧٣). امام در اين سخن عمدتاً به دو ويژگى ياد شده در داستان طالوت و در حقيقت به دو ركن اساسى كه يكى جنبه علمى دارد و ديگرى جنبه عملى، تصريح مىكند. كسى كه جاى پيامبر صلى الله عليه و آله مىنشيند؛ بايد از نظر علمى از همه آگاهتر باشد و از نظر عملى، در امر تدبير جامعه، از همه قوىتر. بسيارند كسانى كه دانايند، ولى مدير نيستند. و يا مديرند و عالم و دانا نيستند، تا اين دو در كنار يكديگر نباشند، اداره درست جامعه امكانپذير نيست، طُرفه اين كه، كم نيستند كسانى كه فاقد هر دو ركناند. معالأسف، و امّا بدين جايگاه رفيع تكيه دادهاند! و بسيارند كسانى كه واجد هر دو ركناند، و امّا بركنارند: «فلك به مردم نادان دهد زمام مراد/ تو اهل دانش و فضلى، همين گناهت بس» (حافظ). روشن است كه با بيان اين مطلب و با استناد به داستان طالوت، مىخواهد علاوه بر شايستگى خود نسبت به همه، براى تصدّى امر خلافت، اصطفاء الهى نسبت به خود را نيز، اثبات كند.
سئوال: چرا امام عليه السلام در اين سخن به تصريح، به موضوع نصّ (نص پيامبر صلى الله عليه و آله بر خلافت او) استناد نمىجويد؟ آيا اين دليل آن نيست كه خلافت بر اساس نص صورت نگرفته و مربوط به انتخاب شايستهترين افراد از سوى مردم است؟ پاسخ اين سوال روشن است. اگر امام عليه السلام بر نص تكيه مىكرد، بسيارى از آنها در مقام انكار بر مىآمدند؛ لذا بهتر اين بود كه بر مسلّماتِ خود آنها تكيه كند و با منطق خودشان آنها را ملزم سازد و اين همان شيوهاى است كه در اصطلاح اهل منطق به آن «جدل» گفته مىشود و قرآن نيز فرموده است: «وَ جدِلْهُم بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ»؛ و با آنان با شيوهاى كه نيكوتر است چالش ورز»، (نحل، آيه ١٢٥).
در اينجا «ابن ابى الحديد» سخنى دارد كه بسيار مايه شگفتى است. اگر چه برترى و سزاوارى امام على بن ابى طالب عليه السلام براى خلافت را پذيرفته است. او مىگويد: درست است كه آن حضرت در اين دو ويژگى (دانايى و توانايى) از همه قوىتر و عالمتر بود و براى امر خلافت از همه سزاوارتر، ولى اين دليل بر نفى خلافت ديگران نمىشود؛ چرا كه گاه مىتوان، بنابر مذهب بغداديون (اهل عراق)، تقديم مفضول بر فاضل كرد و شايستهتر را كنار گذاشت و به سراغ شايسته رفت!! (شرح نهج البلاغه، ج ٩، ص ٣٢٨) آرى! اينگونه داورى، منطق كسى است كه قوانين مسلّم عقلى را به رسميت نمىشناسد و ترجيح مرجوح را بر راجح، قبيح نمىداند. سخن كسى است كه حتّى در آغاز شرح خود، خدا را بدان (ترجيح مرجوح بر راجح) ستوده است: «الْحَمْدُ للَّهِ الّذي قَدَّمَ المَفْضُولَ عَلَى الافْضَلِ لِمَصْلَحَةٍ اقْتَضَاهَا التَكْلِيفُ» (ج ١، ص ٣). حال آن كه قبح و زشتى آن بر هيچ كس پوشيده نيست؛ ولى چه بايد كرد، تعصبهاى كور و كر، گاه مانع از پذيرش واقعيتهاى مسلّم مىشود. اين كه آدميان بايد از حق پيروى كنند، از ارتكازات فطرى بشر است و حجّتى است كه خواص و دانشمندانِ از مؤمنان، بدان تمسك مىجويند. حتى اگر احياناً، در يكى از كارهاى خود از «حق» بدور افتند و دچار غلط و اشتباه، يا هوى و هوس شوند و از غير حق پيروى كنند، در همان حال كه بر باطلاند، به غلط آن را حق مىپندارند. چرا كه حق بر آنان مشتبه شده است و هر گاه كه پرده بر افتد و غبار هوى و هوس فرو نشيند و «حق» محض و خالص و عريان، رخ نمايد، عذر مىآورند كه مىپنداشتيم حق است.
بر اين اساس، به حكم ارتكاز و فطرت و عقل، حق همواره به طور مطلق و بىهيچ قيد و شرطى «واجب الاتّباع» است. و به همين دليل، هر كه آدميان را به حق فرا مىخواند، از آن جا كه به حق مىخواند و حق مىگويد و خود را بر راه حق مىداند، او نيز، واجب الاتّباع است. و به همين دليل، هر كه به حق نيست و حق نمىگويد و به حق نمىخواند، پيروى از او حرام است و رفتن به راه او، رفتن به راهِ باطل است. و اين اصل اصيلِ ارتكازىِ فطرى، كه همواره ثابت و پايدار است، حقيقتى است كه خداى تعالى بدان تصريح كرده است: «أَفَمَن يَهْدِى إِلَى الْحَقّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لَّايَهِدّى إِلَّآ أَن يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»؛ آيا آن كه به حق رهنمون مىگردد، سزاوارتر است كه پيروى شود يا آن كه راه نمىيابد مگر آنكه راه برده شود؟ پس چه بر سرتان آمده است؟ چگونه داورى مىكنيد؟» (يونس، ٣٥) علاوه، توانايى در تدبير، ممكن است در كارهاى بشرى و جاهايى كه جنبه الهى ندارد كارساز باشد، اما جانشينى پيامبر و امامت جامعه دينى با امور عادى بشرى قابل قياس نيست؛ زيرا امام مسلمانان افزون بر اين كه، سرپرستى امور مردم را به عهده دارد، وظيفه مهم تعليم و تزكيه و هدايت مردم نيز، بر عهده اوست. و اين كار مهم جز با آگاهى صحيح از دين امكانپذير نيست.
از اين رو، شيعه بر آن است كه امام مسلمانان و خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله، ناگزير بايد از اشتباه و غلط، فراموشى و نادانى: در حوزه علم و عمل، مصون باشد. و اين ويژگى بسيار مهمى است كه از آن به نهادِ «عصمت» تعبير شده است و دانشمندان شيعه، در جاى خود، به طور مستوفا، بدان پرداختهاند. و حديث متواترِ «ثقلين» كه در پيش گفتهها به آن اشاره شد، دلالت قطعى دارد بر اين كه دانشهاى قرآن فقط و فقط نزد اهل بيت پيامبر است، كه امام و پيشواى همه آنان امام على ابن ابى طالب عليه السلام است، كه پيامبر صلى الله عليه و آله درباره او فرمود: «انَا مَدِينَة الْعِلْم وَ عَلِىٌّ بَابُهَا؛ من شهر علمام و على درِ آن است.» (فضائل الخمسة من الصحاح الستّة به نقل از دانشنامه امام على عليه السلام، ج ٣، ص ١٥٨؛ تاريخ بغداد، ج ٥، ص ٥٧٢، رقم ٢٤٥٥) و او خود فرمود: «فَاسْئَلُونِي قَبْلَ انْ تَفْقِدُوني. فَوَالَّذي نَفْسي بِيَدِهِ لا تَسْئَلُوني عَنْ شَيءٍ فِيما بَيْنَكُم وَ بَيْنَ السَّاعَةِ، وَ لْا عَنْ فِئَةٍ تَهْدي مِئَةً وَ تَضِلُّ مِئَةٍ إلّاانْبَأتُكُم بِناعِقِها وَ قائِدِهَا وَ سَائِقِها، وَ مُنَاحِ رِكَابِهَا وَ مَحَطِّ رِحَالِهَا، وَ مَنْ يُقْتَلُ مِنْ اهْلِهَا قَتْلًا، وَ يَمُوتُ مِنهُمْ مَوْتَاً؛ از من بپرسيد، پيش از آن كه مرا نيابيد. بدان كس كه جانم به دست اوست، نمىپرسيد از چيزى كه ميان شما تا روز قيامت است، نه از گروهى كه صد تن را به راه راست مىخواند و صد را موجب ضلالت است، جز آنكه شما را از آن آگاه مىكنم: از آن كه مردم را بدان مىخواند، و آن كه رهبرى شان مىكند، و آن كه آنان را مىراند؛ و آنجا كه فرود آيند، و آنجا كه بار گشايند؛ و آن كه كشته شود از آنان، و آن كه بميرد از ايشان، (نهج البلاغه، خطبه ٩٣).