معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٦ - ٣- نخستين گام
و اضطراب است، اصولًا اگر مردم از تاريكىها مىترسند بخاطر همان ابهام آن است، اگر از مردگان وحشت دارند بخاطر ابهام وضع آنهاست، اگر از آينده خائف هستند آنهم معلول ابهام و جهل به آن مىباشد.
بنابراين آرامشى جز در دانستن، جز در يافتن پاسخ سؤالاتى كه در برابر مجهولات است پيدا نمىشود.
و اگر مىبينيم پارهاى از مردم نادان در يك «حالت بى تفاوتى شبيه آرامش» بسر مىبرند، و هيچ غمى ندارند، نبايد فراموش كنيم كه آنها از نادانى خود هم بيخبرند، و به اصطلاح «جهل مركب» دارند، آرامش آنان همچون آرامش گوسفندانى است كه با يك دسته علف آنها را بكشتارگاه مىبرند، و در برابر چشم يكديگر سر مىبردند و با خونسردى و بى تفاوتى باين صحنه نگاه مىكنند اين آرامش نيست اين حالتى شبيه بيهوشى و تخدير است.
و گرنه كسانى كه از جهل و نادانى خود باخبرند، هرگز آرامش نخواهند داشت، و در دنياى تاريكى مملو از شبحهاى