معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٣ - ٣- نخستين گام
و تازه گوش ما بدهكار اين «بانگ جرس» هم نيست ميخواهد بانگى داشته باشد يا نداشته باشد.
زندگى براى آنها، مفهومى جز درك لذتهاى زود گذرى كه انسان تا به آنها نرسيده عطش سوزانى تمام ذرات وجودش را به التهاب مىآورد و بهنگام رسيدن به آنها يك حال «وازدگى» و نفرت و گاهى «وحشت!» از تو خالى بودن آنها به او دست مىدهد، ندارد.
لذتهائى كه مانند بسيارى از تابلوهاى دورنما، دلانگيز و رؤيائى است، اما هنگامى كه به آن نزديك مىشويم قطعه پارچه خشن و بى ارزشى را مىبينيم كه رنگهاى پراكنده و ناصافى آنرا پوشانيده است!
ولى اين گونه افراد كه به گفته «هدايت» همگى دهانى هستند كه يك مشت روده بدنبال آن چسبيده و به دستگاه تناسلىشان ختم مىشود، امتياز روشنى بر حيوانات و جانوران ندارند كه آنها هم افتخارشان در همينها خلاصه مىشود.
آيا هيچ آدم فهميدهاى حاضر مىشود زندگى را تنها