معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٧٧ - ٧- زندگىهاى توخالى و درد آلود
آن قدر كه فكر آينده مبهم مرا رنج مىدهد به ياد آوردن رنجهاى گذشته مرا ناراحت نمىسازد.
بالاخره با توصيه اين و آن و پناه بردن به افرادى كه سر فرود آوردن در برابر آنها، همچون آتش سوزان جهنم نخست بر دل مىزند و سپس شعله مىگيرد و به بيرون سرايت مىكند و تمنا كردن از كسانى كه اگر «آنها را در بهشت باشد جاى دگران دوزخ اختيار كنند».
بالاخره دستم به شغلى بند شد و روى استعداد ذاتى و پشتكار زياد پستهاى حساس را يكى پس از ديگرى در اختيارم قرار دادند و آخرالامر وزير شدم و يك وزارتخانه مهم را با همه تشكيلات و مسؤليت هايش به من سپردند از خوشحالى در پوست نمىگنجيدم، فكر مىكردم اين دفعه راستى آسمان رنگ ديگرى دارد تفاوت اين دفعه با دفعات پيش جاى گفتگو نيست آن همه خواب و خيال بود و اين يكى عين واقعيت و متن حقيقت.
مدتى گذشت ... گرچه تازگى ويلاى زيبايى گرفتهام و از شر اتومبيل كرايه نجات يافتهام و چند فرزند زيبا دور و برم