معماى هستى - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٥٠ - ١٤- عجيبترين بايگانى جهان
ناآشناست و گويا نخستين بار است كه آنها را مىبينيم، يك كلمه نميتوانيم سخن بگوئيم.
يك گام بخواهيم برداريم تعادل خود را از دست داده زمين مىخوريم، زيرا رسم راه رفتن را فراموش كردهايم، و تازه اگر بتوانيم راه برويم، نه راه خانه خودمان را بلديم و نه مركز كارمان را، سرگردان و بى هدف بايد پرسه بزنيم تا بميريم.
نه تنها دوستان خود را نمىشناسيم، برادر و پدر و مادر و فرزندان ما هم براى ما ناآشنا هستند و هيچگونه ميان آنها و ساير مردم فرق نمىگذاريم چه اينكه حافظه ما از كار افتاده است!
اگر گرسنه شويم نميدانيم چه چيز بخوريم، زيرا همه غذاها را فراموش كردهايم و اگر غذائى جلو ما باشد تازه راه دهان خود را به زحمت مىتوانيم پيدا كنيم و با اين حال تصديق ميكنيد كه زندگى چه عذاب اليمى براى ما خواهد بود.
ممكن است اينها را فرضيه و يك نوع خيال باقى تلقى كنيد، ولى اينطور نيست، در بيماريهاى حافظه كه معمولًا گوشهاى از آن را مىافتد و يا اختلال پيدا مىكند نمونه حالتى كه از فقدان حافظه به انسان دست مىدهد كاملًا مشهود