مباحث تكميلى عقايد - ابراهیم زاده، عبدالله؛ سبحانی، سعید - الصفحة ٢٢
در قرون اخير، بيش از همه، كارل ماركس و همفكر او، انگلس، طرفدار نظريه توليدى بودن ايدئولوژى از جهانبينى بودند. آنان قوانين حاكم بر طبيعت را دستاويز خود قرار داده بودند و مىگفتند: چون در جهان طبيعت بين تز «١» و آنتى تز، نَبَردى بىامان وجود دارد، جامعه نيز بايد اينچنين باشد.
بهعنوان نمونه، در تخم مرغ يا هستهاى كه در دل زمين كاشته مىشود، نيرويى (تز) وجود دارد كه مىخواهد وضع موجود را حفظ كند، در حاليكه در طرف مقابل، نيروى قوىترى (آنتىتز) مىخواهد وضع موجود را بر هم بزند و آن را به جوجه يا درخت تبديل كند.
انتزاع چنين قانونى از طبيعت، سبب شد كه آنان اين مسأله را يك اصل حزبى تلقى كنند و نبرد ميان طبقه كار فرما و كارگر را نبردى طبيعى قلمداد نمايند؛ همان كسانى كه در جنگ جهانى دوم، با طرز تفكر «از طبيعت بايد درس آموخت و موجوداتى كه دوره آنها بسر آمده است، بايد نابود شوند»، مليونها انسان را قربانى كردند.
هيتلر خشونت و خونريزى وحشتناك خود را در پوشش زيبا و ظريفِ احترام به قانون طبيعت اينچنين توجيه مىكرد:
اگر ما به قانون طبيعت احترام نگذاريم و اراده خود را به حكم قوىتر بودن به ديگران تحميل نكنيم، روزى خواهد رسيد كه حيوانات وحشى ما را دوباره خواهند دريد و آنگاه حشرات نيز حيوانات را خواهند خورد و چيزى جز ميكروبها بر روى زمين نخواهد ماند. «٢» اين نظريه كاملًا سست و بىپايه است؛ زيرا چگونه معرفتهاى هستى مىتواند مبدأ معرفتهاى الزامى شود؟ اگر قانونى هم بر طبيعت حاكم است؛ چرا انسان بايد در زندگى خود آن را پياده كند؟ به ديگر سخن، اگر در جهان طبيعت موجود قوى، موجود ضعيف را پايمال مىكند، چرا در زندگى بشر اين قانون حاكم باشد؟،