تاريخ انبياء

تاريخ انبياء - ورعی و فرقانی - الصفحة ٨٨

حضرت موسى مردم را در اطراف چاه آبى ديد و چشمش به دو دختر افتاد كه دور از مردان، در حال جمع‌آورى گوسفندان خود بودند. جلو رفت و علت توقفشان را در آنجا سؤال كرد. پاسخ دادند:
پدر ما، مردى سالخورده است و به ناچار ما بايد براى شبانى به صحرا بياييم و مى‌خواهيم گوسفندانمان را آب دهيم.
موسى گوسفندان آنان را سيراب كرد. سپس در سايه درختى به استراحت پرداخت. او كه همواره به ياد خدا بود و گفتار و كردارش براى رضاى الهى بود، عرض كرد:
[ ٢٤ ])
پروردگارا! من به چيزى (غذايى) كه تو نازل فرمايى، نيازمندم.
امير مؤمنان على (ع) درباره اين دعا و درخواست حضرت موسى (ع) مى‌فرمايد:
به خدا سوگند، موسى جز لقمه نانى كه خود را سير كند، نمى‌خواست، چرا كه از گياهان مى‌خورد و آثارش در پوست شكمش نمايان بود. «١» يكى از آن دو دختر، به دستور پدرش شعيب سراغ موسى آمد و گفت:
پدرم تو را به خانه‌اش دعوت كرده تا پاداش تو را در خدمتى كه به ما كردى و به گوسفندانمان آب دادى، پرداخت كند. «٢» موسى همراه دختر شعيب به راه افتاد. بار ديگر صداقت و امانت و عفّت موسى نمايان شد؛ زيرا به دختر شعيب فرمود:
تو از پشت سر من حركت كن. من از خاندانى هستم كه به زنان نامحرم نگاه نمى‌كنند.
شعيب به موسى پيشنهاد كرد كه در مقابل ازدواج با يكى از دختران او، ده سال در خانه‌اش خدمت كند و موسى نيز پذيرفت و بدين ترتيب، ده سال در خانه شعيب زندگى كرد.
آغاز رسالت‌ موسى (ع) پس از گذشت ده سال تصميم گرفت نزد خانواده‌اش بازگردد. موسى همراه همسرش‌ تاريخ انبياء ٩٣ معجزه موسى(ع)
ص : ٩٣