تاريخ انبياء - ورعی و فرقانی - الصفحة ٧٢
زندگى پرماجراى يوسف صدّيق را مىتوان به سه دوره تقسيم كرد: دوران كودكى، دوران دورى از خانواده و امتحان و آزمايش الهى، و دوران حكومت و رياست و ديدار مجدد خانواده.
دوران كودكى حضرت يوسف (ع) فرزند حضرت يعقوب (ع) و از نوادگان اسحاق بود. در كودكى خوابى ديد و براى پدرش نقل كرد:
إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِابِيهِ يَا أبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ.
(يوسف: ٤)
زمانى كه يوسف به پدرش عرض كرد: اى پدر! من [در خواب] ديدم كه يازده ستاره و خورشيدو ماه به من سجده مىكنند.
حضرت يعقوب با شنيدن ماجراى خواب فرزندش، به آينده روشن و زندگى توأم با عزّت و شوكت او يقين پيدا كرد. از اين رو، به او سفارش نمود كه خوابش را براى برادرانش نقل نكند؛ امّا به هر صورت آتش حسادت برادران به حدى رسيد كه براى دور ساختن او از پدر نقشهها كشيدند و سرانجام او را به بهانهاى با خود به صحرا برده، به چاه افكندند و به پدر گفتند كه گرگ يوسف را خورده است. حضرت يعقوب با شنيدن اين خبر به شدّت اندوهگين شد؛ ولى چارهاى جز صبر نداشت.
قرآن داستان يوسف و برادرانش را آيه عبرتى براى ديگران مىشمارد:
لَقَدْ كَانَ فِي يُوسُفَ وَإِخْوَتِهِ آيَاتٌ لِلسَّائِلِينَ. (يوسف: ٧)
در داستان يوسف و برادرانش براى اهل تحقيق نشانههاى عبرت است.
سراسر داستان حضرت يوسف از ابتداى كودكى و زمانى كه در كانون خانواده به سر مىبرد تا زمانى كه به حكومت مصر رسيد و دوباره پدر و برادرانش را ديد، حاوى آيات و نشانههاى حكمت و تدبير الهى و درسهاى آموزندهاى براى مردم است.
«حسد» به عنوان يكى از رذايل اخلاقى، در برادران يوسف به حدّى بود كه آنان را گرفتار گناه بزرگى همچون به چاه افكندن حضرت يوسف كرد؛ امّا همين حسادت نه تنها آنان را به مقصود نرسانيد و از محبت يعقوب به يوسف نكاست، بلكه آنان را نزد پدر بىاعتبار كرد.