تاريخ انبياء - ورعی و فرقانی - الصفحة ٦٠
داديم تا اهل يقين گردد. هنگامى كه [تاريكى] شب او را پوشانيد، ستارهاى مشاهده كرد؛ گفت:
«اين خداى من است؟» أمّا هنگامى كه غروب كرد، گفت: «غروب كنندگان را دوست ندارم.» و هنگامى كه ماه را ديد [سينه افق را] مىشكافد، گفت: «اين خداى من است!؟» امّا هنگامى كه [آن هم] غروب كرد، گفت: «اگر پروردگارم مرا راهمنايى نكند، مسلّماً از گروه گمراهان خواهم بود.» و هنگامى كه خورشيد را ديد [كه سينه افق را] مىشكافت، گفت: «اين خداى من است؟
اين بزرگتر است!» أمّا هنگامى كه غروب كرد، گفت: «اى قوم! من از شريكهايى كه شما [براى خدا] مىسازيد، بيزارم. من روى خود را به سوى كسى كردم كه آسمانها و زمين را آفريده؛ من در ايمان خود خالصم؛ و از مشركان نيستم.» اما متأسفانه اين هشدارها و استدلالها نتوانست قوم ابراهيم (ع) را كه گمراهى را بر هدايت برگزيده بودند، به راه راست راه نمايد. در اينجا آن حضرت براى واداشتن آنان به تفكر، به اقدام ديگرى رو آورد و آن، شكستن بتها و انداختن تبر بر دوش بت بزرگ بود. آن حضرت با اين عمل، آنان را براى لحظاتى به رجوع وجدانشان فراخواند. آنان ابتدا متنبه شدند؛ اما باز راه گذشته را در پيش گرفتند و با محاكمه آن حضرت، حكم به سوزاندن آن پيامبر بزرگ كردند؛ حكمى كه به اراده الهى محقق نشد و آتش فراهم آمده براى سوزاندن ابراهيم (ع) به گلستان مبدّل گشت. «١» ٣. دعوت نمرود به توحيد ابراهيم (ع) در دعوت مردم به توحيد، اصرار بسيارى داشت تا جايى كه خبر آن به نمرود رسيد. نمرود، خود داعيه خدايى داشت و غرور و تكبرش اجازه نداد تا حق را بپذيرد. تكبر و خودپسندى وى از ميان سخنانشان با ابراهيم (ع)، كه قرآن كريم نقل كرده است، به خوبى نمايان است:
أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْرَاهِيمَ فِي رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّيَ الَّذِى يُحْيِيْ وَيُمِيتُ قَالَ أَنَا أُحْيِي وَأُمِيتُ قَالَ إِبْرَاهِيمُ فَإِنَّ اللّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَاللّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ. (بقره: ٢٥٨)