تفسير نمونه ط-دار الكتب الاسلاميه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٣٢ - داستان اصحاب الفيل
تنها براى اين آمدهام كه اين خانه كعبه را ويران كنم، اگر شما دست به جنگ نبريد نيازى به ريختن خونتان ندارم! فرستاده" ابرهه" وارد مكه شد و از رئيس و شريف" مكه" جستجو كرد، همه" عبد المطلب" را به او نشان دادند، ماجرا را نزد" عبد المطلب" بازگو كرد" عبد المطلب" نيز گفت: ما توانايى جنگ با شما را نداريم، و اما خانه كعبه را خداوند خودش حفظ مىكند.
فرستاده ابرهه به عبد المطلب گفت، بايد با من نزد او بيايى، هنگامى كه عبد المطلب وارد بر ابرهه شد، او سخت تحت تاثير قامت بلند و قيافه جذاب و ابهت فوق العاده عبد المطلب قرار گرفت، تا آنجا كه" ابرهه" براى احترام او را از جا برخاست و روى زمين نشست، و" عبد المطلب" را در كنار دست خود جاى داد، زيرا نمىخواست او را روى تخت در كنار خود بنشاند، سپس به مترجمش گفت از او بپرس حاجت تو چيست؟
مترجم گفت: حاجتم اين است كه دويست شتر را از من به غارت بردهاند دستور دهيد اموالم را بازگردانند.
ابرهه سخت از اين تقاضا در عجب شد، و به مترجمش گفت: به او بگو هنگامى كه تو را ديدم عظمتى از تو در دلم جاى گرفت، اما اين سخن را كه گفتى در نظرم كوچك شدى تو در باره دويست شترت سخن مىگويى، اما در باره" كعبه" كه دين تو و اجداد تو است و من براى ويرانيش آمدهام مطلقا سخنى نمىگويى؟!" عبد المطلب" گفت: انا رب الإبل، و ان للبيت ربا سيمنعه!:
" من صاحب شترانم، و اين خانه صاحبى دارد كه از آن دفاع مىكند" (اين سخن، ابرهه را تكان داد و در فكر فرو رفت).
" عبد المطلب" به مكه آمد، و به مردم اطلاع داد كه به كوههاى اطراف