صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٢٢
حب و بغض در دل شما آنجور نباشد که به خلاف واقع حکم کنید و بنویسید و بگوئید. آنچه که هست بگوئید، البته نه، من نمىگویم تأیید کنید و فحشا را چیز بکنید، این خلاف شرع هست و از گناهان کبیره هست این، لکن براى موعظه، براى بیدار کردن، نقاط ضعف را بگوئید، لکن به آرامى، نه اینکه آن کسى که مىشنود که از قلم شما چه بیرون آمده بدتر کند مطلب را. اگر شما یک مطلبى را بگوئید که غرض آلود باشد و به کسى بر بخورد، آن آدم هم آنطور مهذب نیست که این را غمض عین بکند، آن هم مطلبى را مىگوید غرضآلود، یک مقدار بالاتر، آن یک مقدار بالاتر مىرود اینکه مقابلش ایستاده است فردا یک مقدار از او بالاتر مىرود. ما اگر بخواهیم که واقعاً کشور خودمان یک کشورى باشد که براى خودمان باشد، دیگران نتوانند به او تسلط پیدا کنند حالا باید همه قشرهائى که هستند، با هم دست به دست هم بدهند، دست بردارند از این حب و بغضهائى که اساسش هم همان حب نفس است، یک مقدار حب نفس را کنترلش کنند، نمىتوانند خارجش کنند کمش کنند، موقتاً کمش کنند تا این پیروزى حاصل بشود، موقتاً جلوى قلمها را بگیرند، و اگر مىخواهند نصیحت کنند، نصیحت باشد، نصیحت را آدم ممکن است قبول کند، اما تندگوئى را همان آدمى هم که هر چه باشد تندگوئى را نمىتواند تحمل کند. ما باید از این بزرگان چیز یاد بگیریم، خوب مالک اشتر را که قصهاش را شنیدهاید که فحش به او دادند و بعد که آن مر فهمید که این مالک اشتر بود رفت دنبالش، ایشان مسجد رفته بود و مشغول نماز بود و رفت عذرخواهى کرد، کفت من نیامدم اینطور نقل مىکنند در مسجد الا اینکه براى توطلب مغفرت کنم. ببینید چطور تربیت مىکند. یک همچو امرى چطور تربیت مىکند. یک کسى به خواجه، خواجه نصیرالدین رضوان الله علیه، خواجه کاغذى مىگویند نوشته بود، و مسائلى و در ضمن او جسارت کرده بود به ایشان و اسم کلب روى ایشان گذاشته بود، ایشان جواب وقتى که نوشتند از قرارى که نقل مىشود مسائلى که او اشکال داشت یکى یکى به طور حکیمانه رفع کرده بودند تا رسیده بود به اینجائى که به ایشان گفته بود تو سگ هستى، ایشان گفته بود که نه، من اوصاف و خواص و آثار من با اوصاف و خواص و آثار کلب دو تاست، کلب فلان صفت را دارد من آن صفت را ندارم، من فلان صفت را دارم او ندارد.
حکیمانه اینطورى حل کرده بود قضیه را، خوب اگر خواجه هم یک کاغذ نوشته بود به اینکه نه، تو سگى و پدرت هم سگ است فردا یک کاغذى دریافت مىکرد او سه تا چیز رویش گذاشته بود. وقتى ما بتوانیم با زبان نرم، با نصیحت، با قول سالم بدون نیش، بدن اظهار غرض مردم را اصلاح کنیم، دوستان خودمان را زیاد کنیم، براى خدا همین معنا باشد خوب چه ادعائى هست که آدم با قلم خودش به ضد خودش عمل کند. خیلىها خیال مىکنند که این حرفى که من مىزنم ضد فلان است و سرکوب مىشود فلان، لکن اول خودش سرکوب مىشود. اینها توجهى به این معنا ندارند اول وقتى که یک همچو شد که دیدند قلم، قلم آلوده است، این مورد نفرت واقع مىشود. چه ادعائى دارد انسان که مىتواند یک انسانى را دعوت به خیر بکند با زبان ملایم، با قلم ملایم، با نصیحت، با دوستى او را به راه راست ببرد آنطور که انبیا مىکردند انبیا بنایشان بر این بود که دست به شمشیر نبرند الا براى آنها