صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٢٠
بدىها را هم مىکشد طرف خوبى. با آن که خوب است هر کار بدى بکند این دنبال این است که این کار بد را خوبش بکند، با یک کسى که خوب است هر کار بدى بکند دنبال این است که این کار بد هم بکشد طرف خوبى. این بر خلاف انسانیت است و برخلاف صراط مستقیمىاست که نبى اکرم و همه انبیاء بشر براى همین آمدهاند. اگر موفق بشوند که این اسارت را، این اسارتى که من در خودم دارم، و هواهاى نفس بر من مسلطند، اگر این را از بین ببرند موفق شده اند و اگر قدرت بر این نباشد از باب اینکه هیچ موعظهاى تأثیر نمىکند، هیچ گفتهاى تأثیر نمىکند، هیچ نوشتهاى تأثیر نمىکند، هیچ استدلالى تأثیر نمىکند، ادله فلسفى هم در یک همچو موجوداتى که دلشان بسته است به یک طرف، برهانهاى فلسفى هم تأثیر نمىکند. آنى که دشمن دارد رسول اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) را، هر چه برهان هم اقامه بشود که این روى این مبادى - و چیز درست مىگوید، آن این مبادى را همهاش اشکال مىکند. در یک حدیثى است که اهل جهنم مىبینند که یک خنکى حاصل شد، مىپرسند قریب به این، حالا من نزد یکى ندیدم این را که چه شد؟ مىگویند که پیغمبر اسلام از اینجا دارد عبور مىکند، مىگوید ببندید درها را، ببندید که ما عذاب را مىخواهیم و این را نمىخواهیم. این نفسانیت اینطور است و از چیزهائى که براى انسان به واسطه این نفسیت پیش مىآید اگر انسان علائقش شدید باشد به دنیا و علائقش شدید باشد به زن و فرزند و مال و حیثیت و ریاست و امثال ذلک، از مصیبهائى که هست در اینکه احتمالش هم انسان را ناراحت مىکند و کمر انسان را مىشکند، این است که در آن نزدیکى که مىخواهند او را منتقلش کنند به یک عالم دیگرى، برایش کشف مىشود که این به دست خداى تبارک و تعالى است و این آدم براى اینکه خدا او را از این چیزهائى که حب به او دارد، دارد جدا مىکند، دشمن خدا مىشود. یکى از محترمین قزوین، ملاهاى خیلى عابد قزوین خداوند رحمتش کند ایشان ظاهراً گفت که ما رفتیم عیادت یک نفر آدم که نزدیکهاى فوتش بود، این آدم گفت که آن ظلمىرا نعوذبالله آن ظلمى را که خدا به من کرده است به هیچ کس نکرده، من این بچههایم را چطور تربیت کردم چطور حالا مىخواهد مرا ببرد. مسأله این است آنکه کمر انسان را مىشکند این است که حب انسان به خودش و حب انسان به ریاستش و حب انسان به همه چیزهایى که موجب حب است، انسان را برساند به آنجائى که اگر نبى اکرم هم از او بگیرد دشمن او مىشود، و آنوقت هم که مىفهمد خدا دارد مىگیرد دشمن او مىشود. و ما تا اصلاح نکنیم خودمان را، نمىتوانیم کشور خودمان را اصلاح کنیم. من نمىگویم که اینطور باشید که خیر، از همه هواهاى نفس بیرون بروید، این نه براى من و. نه براى شما و نه براى الا من عصمه الله میسور نیست، لکن ما قدرت داریم که جلوى زبانمان را بگیریم، نمىتوانیم بگوئیم زبانمان اختیار ندارد. ما قدرت داریم که جلوى قلم مان را بگیریم، نمىتوانیم بگوئیم قلم من اختیار ندارد. ما جلوى زبانمان را، جلوى بیانمان را، جلوى قلم مان را، جلوى عملمان را همه را مىتوانیم بگیریم، قدرت داریم. این معنائى که مىتوانیم و قدرت داریم و به واسطه او همه مواخذهها و همه گرفتارىها هست هر چه هم انسان حب به یک کسى داشته باشد، یا بغض به یک کسى داشته باشد، قلمش را نگه دارد، لااقل