صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٩٨
شیطانى است و آن هم تأییدش تأیید شیطانى است. گویندگان ما، نویسندگان ما، کسانى که در این موقع مىخواهند صحبتها بکنند توجه داشته باشند که آیا مالک خودشان هستند؟ مىتوانند ادعائى را که حضرت موسى پیغمبر بزرگ کرد آنها هم بکنند که لا املک الا نفسى و اخى ؟ برادر او هم یک برادرى بود که پیغمبر بود و چون پیغمبر بود کلام حضرت موسى براى او کلامى بود که اجرا مىشد اما کسى که به این مقام نرسیده است باید بگوید انى لا املک نفسى و لا اخى نگوید لا املک الا نفسى واخى . برادرهاى ما توجه داشته باشید در گفتار شما، در نوشتههاى شما اگر چنانچهداى نخواسته یک تفرقهاى ایجاد بشود، یک سرکوبى بخواهید از دشمنان به خیال خودتان، از رقیب خودتان بکنید و این موجب بشود که دلسردى براى ارتش حاصل بشود، دلسردى براى سپاه پاسداران، دلسردى براى پاسبانان و شهربانى حاصل بشود و یک قتلهائى واقع بشود به واسطه همین دلسردى، شماها شریک هستید در آن قتل، راضى هستید به آن قتل و در روایات هست که اگر کسى در مشرق کشته بشود و مظلوم کشته بشود و یکى در مغرب به او راضى باشد این هم شریک قتل او است. توجه کنید که قلمهاى شما شریک خنجرهائى که از پشت به ما مىزنند نباشد، توجه کنید که زبانهاى شما، قلمهاى شما چماق نباشد و با همان قلم بنویسید که چماق بد است، توجه کنید که قلمهاى شما و زبانهاى شما مسلسل نباشد و به سینه این جوانهاى ما وارد بشود و آنوقت بگوئید که به ما حمله شده است. شما هم حمله کردید، فقط صدام نیست شما هم شریک خواهید بود. قبل از اینکه به نطقها بروید و قبل از اینکه مقاله بخواهید بنویسید و قبل از اینکه تیترها را بخواهید درشت بنویسید با خودتان خلوت کنید و ببینید که براى چه این کار را مىکنید؟ مقصد شما چه است؟ شما حق را براى حق مىخواهید یا حق را از رقباى خودتان هم نمىپذیرید؟ باطل را براى باطل از آن متنفر هستید یا باطل را از دوستان خودتان مىپذیرید؟ شما خودتان را امتحان کنید، انسان یک موجود عجیب و غریبى است که تا آخر عمر خودش نمىتواند خودش را بشناسد. انسان آن آخر عمر هم اگر بخواهد کشته بشود، به یک طور طاغوتى دلش مىخواهد کشته بشود. بعضى از این کفار که در صدر اسلام بودند وقتى آن قاتل مىخواسته است سرش را ببرد، گفته است به او از قرارى که تاریخ مىگوید که گردن من را بلند ببر که جزء سر باشد براى اینکه مىخواهم سر من در نیزه که مىرود از سایر سرها بلندتر باشد. این مرض را انسان تا آخر عمرش دارد، شما گمان نکنید که تصفیه شدن و انسان شدن یک امرى است آسان. اگر آنطورى که شیخ ما مىفرمود که محال است، که محال، و اگر به آن شدت هم نباشد مشکل است و از بزرگترین مشکلهاست براى انسان. چه بسا انسان که خیال مىکند که دارد کار خوب مىکند و کار بد مىکند براى آنکه آن خصیصهاى که در او هست، حجاب است از اینکه بتواند تشخیص بدهد خوب را از بد. یک قضیه واقع مىشود این یک قضیه وقتى که انسان در گفتارها و نوشتهها و روزنامهها ملاحظه مىکند، همین یک امر را یک دستهاى مىکوبند و یک دستهاى ترویج مىکنند. یک مسأله در کشور واقع مىشود، این یک مسأله را یک جمعیتى تأیید مىکنند و توصیف مىکنند و قلم به کار مىافتد که این کار خوبى است و یک دسته دیگر مقابل آنها مىایستند و این امر را محکوم مىکنند