صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ٧٨
مىترسند، من یک هدیهاى مىدانم براى کشور خودمان، براى اینکه محاصره اقتصادى معنیش این است که مایحتاج ما را به ما نمىدهند، وقتى که مایحتاج را به ما ندادند خودمان مىرویم دنبالش. ممکن است یک ده سالى زحمت بکشیم، ده سالى گرفتارى داشته باشیم، اما نتیجه آخرش این است که بعد از ده سال خودمان هستیم. دیگر احتیاج به اینکه دست دراز کنیم طرف این مؤسسه یا آن مؤسسه یا آن کشور و این کشور، محتاج به این نیستیم. اشکال مطلب همین است که در رژیم سابق جورى عمل کرده بودند و طورى ما را و جوانهاى ما را تربیت کرده بودند که خودشان را تهى مىدیدند از همه چیز و مىگفتند مصرف کنندهایم و این را یک چیز مىدانستند و حتى تعبیر بعضىها این بود که خوب چه عیبى دارد دیگران نو کر ما هستند، براى ما مىآورند ما هم مصرف مىکنیم. غافل از اینکه خیر، ارباب شما هستند و همه چیز شما را مىبرند با این صورت که مىخواهیم به شما چیزى بدهیم.
یک مملکت اگر بخواهد مستقل بشود، چاره ندارد جز اینکه این تفکر اینکه ما باید از خارج چیز وارد بکنیم، از کلهاش بیرون کند
مهم این است که ما بفهمیم که دیگران به ما چیزى نمىدهند ما خودمان باید تهیه کنیم. اگر این کشاورزها این معنى را حالیشان بشود، باورشان بشود که خارج به ما چیزى نمىدهند، خود کشاورزها کار را انجام مىدهند، خود ملت انجام مىدهند. از قرارى که شنیدم در چین یک وقتى در پشت بامهایشان هم گندم مىکاشتند، علاوه بر زمینهایشان توى حیاطشان در پشت بام هم گندم مىکاشتند. یک مملکت اگر بخواهد خودش روى پاى خودش بایستد، مستقل بشود در همه ابعاد، چاره ندارد جز اینکه، این تفکر اینکه ما باید از خارج چیز وارد بکنیم، از کلهاش بیرون کند. مغزش توجه به این بکند که ما از خارج نباید وارد بکنیم، اگر یک چیزى نداریم، از خارج برایمان نمىآورند، آن چیز و آن لباس و فلان کار را انجام نمىدهیم تا خودمان به دست خودمان درست کنیم. اگر یک وقت دیدیم که ما اگر چنانچه یک کارخانهاى را نمىتوانیم راه بیندازیم، اتکال به این نکنیم که برویم از خارج بیاوریم، خودمان دنبالش برویم تا کار انجام بگیرد و انجام مىگیرد. مغزهاى اروپا با مغزهاى ایران فرقى ندارند جز این معنى که آنها آنطورى تربیت شدند و خودشان را آنجورى درست کردند و ماها را اینطورى تربیت کردند و ما را یک موجودات مهملى به بار آوردند. خوب تا کجا ما باید این تحمل را بکنیم که ما یک موجودات مهملى هستیم و باید از اربابها یک چیزى پیش ما برسد و حتى نان و گوشتمان را آنها بدهند، اداراتمان را آنها درست کنند، ارتشمان را آنها. این باید یک آخرى داشته باشد، نمىشود که همیشه انسان انگل باشد به غیر. و عمده این است که ما باور کنیم که خودمان مىتوانیم. اول هر چیزى این باور است که ما مىتوانیم این کار را انجام بدهیم. وقتى این باور آمد، اراده مىکنیم. وقتى این اراده در یک ملتى پیدا شد، همه به کار وا مىایستند، دنبال کار مىروند. در هر صورت این باور را باید از گوش و مغز خودمان بیرون کنیم و کسانى که گوینده هستند، کسانى که نویسنده هستند و فرض کنید در ادارات هستند و اطلاعاتى دارند، این مطلب را به مردم باور بیاورند،