صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٧
که آن هم علاقه به خود است، علاقه به وابستگان، علاقه به خود است این چون پسر من است و این چون برادر من است، و این چون هم سلک من است، این همه من است و تمام این اشیاء در انسانهاى عادى تمام بر مىگردد به خود من، اگر از کس دیگرى هم تعریف کند، این از باب اینکه به او متعلق است تعریف مىکند. اگر انسان بخواهد خودش را تجربه کند، یک وقت که خلوت مىشود خودش بنشیند پیش خودش، دو نفر را که یکى شان از رفقاى اوست، از اقرباى اوست، بسته به اوست و یکى شان با او مخالفند و با او دشمنند مثلاً این بنشیند و فکر کند که این عملى را که از این دشمن من و دوست من صادر شده است چه شده است که من این عمل خصوصى را وقتى که نسبتش مىدهم به دوستم، شروع مىکنم از آن تعریف کردن، یا لااقل عیبپوشى کردن به حیل و آن عمل اگر چنانچه از دشمن من صادر بشود یکى را چند مىکنم و هیاهو مىکنم. اگر انسان بنشیند و واقعاً بخواهد بفهمد که خودش چکاره است، باید این موازین را ملاحظه کند، اگر یک عمل خوبى صادر شد از یک دشمنى، این عمل خوب را ستایش کند، ببیند که همچو هنرى دارد. اگر یک عمل بدى از دستهاى صادر شد این را بد بداند و بگوید بد است. نمىگویم که اسرار مردم را فاش کند، من مىگویم پیش خودش، البته اسرار مردم هر چه باشد فاش کردن بر خلاف اسلام است و غیبت و تهمت و همه اینها از مکائرى است که انسان به آن مبتلا هست، لکن ابتلاى انسان به خودش از همه ابتلاها بالاتر است. شاهد همین است که من اگر یک امر خیلى برجستهاى از یکى صادر شد، من بناى به مناقشه مىگذارم که این امر شایسته را هر چه بتوانم این را از ارزش بیندازم و اگر این امر شایسته از یک دوستى، یک متعلق به خود من صادر شد، بناى بر این مىگذارم که این امر شایسته را بیشتر از آن مقدارى که هست این را نمایش بدهم. همه اینها زیر سر خود من است به خارج هیچ مربوط نیست، دنیا من هستم، این عالم ملک، این عالم طبیعت یکى از مخلوقات خداست و این عالم طبیعت هم جلوهاى از جلوههاى خداست. تعلق به این عالم طبیعت، تعلق به این دنیا، این اسباب این مىشود که انسان را منحط مىکند. ممکن است یک کسى به یک تسبیحى آنقدر تعلق داشته باشد که یک کس دیگرى به یک سلطنت این تعلق را نداشته باشد، این اولى بیشتر به دنیا چسبیده است و آن دومى کمتر. سلیمان ابن داود هم سلطان بود، سلطانى که بر همه چیز حکم مىکرد، لکن آن سلطنت یک سلطنتى نبود که دل سلطان را، دل سلیمان ابن داود را به خودش جذب کند. رسول اکرم هم رئیس یک ملت بود و فرمانفرماى ملت بود، لکن این فرمانفرمایى اینطور نبود که او را جذب کند به خودش. فرمانفرمایى در تحت سیطره او بود، نه او در تحت سیطره فرمانفرمایى. اگر انسان سیطره پیدا بکند به حسب نفس بر خودش و بر همه چیز، این اهل دنیا دیگر نیست ولو اینکه همه دنیا هم داشته باشد مثل حضرت سلیمان و امثال او و اگر این سیطره نباشد و انسان در این غفلت که ما داریم باشد، این آدم اهل دنیا هست و دنیاى دنى پست. دنیا و آخرت، خدا و دنیا، اینها دو چیزى است که ما وقتى تعلق به او داشتیم عالم ملک مىشود دنیا، این دنیاى من است. من وقتى تعلق به این داشتم و تحت نفوذ او بودم، تحت نفوذ سیطره بودم، تحت نفوذ ریاستها، تحت نفوذ مقامات بودم، همه اینها دنیاست و من خودم اسیر است، هر چه سعه سلطنت زیادتر