صحیفه نور - خمینی، روح الله - الصفحة ١٣٦
این جنت فرق دارد. آن جنت عباد صالح، عباد الله الصالحین است، اما این جنتى است، جنتى که انتساب به هیچ چیز ندارد الا به هو. آن وقت نفس مطمئنه وارد شده است در یک منبع نور، در یک کمال مطلق و رسیده است به آن چیزى که عاشق او بود، به هیچ چیز عشق ندارد خیال مىکند قدرتهاى بزرگ خیال مىکنند که اینها قدرت رسیدن به زمین و هر چه در اینهاست کافىشان است. دلیل بر اینکه کافى نیست مىبینید که در فطرت همه هست که یک قدرتى من داشته باشم که هیچ محدود به حدى نباشد اگر به آن بگویند که خوب حالا همه قدرت ملک و ملکوت را دارى لکن یک قدرت دیگرى هم هست، مىخواهى یا نمىخواهى جواب مثبت است. هیچ کس نیست که بگوید همه قدرتهائى که در عالم هست، عالم ملک و ملکوت و جبروت هست هر چه که هست به تو دادم و تو فرمانفرماى عالم ملک و ملکوت شوى لکن یک چیز دیگرى هست بالاتر از این مىخواهى یا نه نمىخواهى؟ مىگوید مىخواهم فطرت انسانى مىگوید مىخواهم، هیچ کس از شما و هیچ کس نیست که وقتى عرضه به او داشتند بگوید من نمىخواهم. یک کسى عالم به همه علوم دنیا و آخرتى هست تمام علوم در این محفظهاش موجود است، به او بگویند یکى علوم دیگرى هم در یک عالم دیگرى هست آن را مىخواهى یا همین بس است دیگر هیچ فطرتى نیست که بگوید بس است. مىگوید ایکاش که بود، ایکاش که به ما مىرسید. آنجائى که تمام مىشود و ایکاشها تمام مىشود؟ آنجائى است که انسان به علم مطلق برسد و فانى بشود این قطره در آن دریا، پس شما که در این عالم هستید و خیال مىکنید که من اگر فلان را داشتم کافى بود بدانید که کافى نیست، ممکن است که آن چیزى را که شما تخیل مىکنید که مىخواهید آن یک چیزى باشد یک نفر آدم عادى مى گوید یک خانهاى داشته باشیم و یک زندگى مثلاً بخور و نمیرى تا نرسیده است خیال مىکند این را مىخواهد همچنین که رسید او یک چیز بزرگترى را مىخواهد تا نرسیدند به آنکه ریاست جمهورى بهتان برسد مىگوئید که این را مىخواهم، همچى که رسیدید به اینجا مىبینید نه این نیست آنیکه من مىخواهم این نیست بالاتر را مىخواهید آن هم که رفته بالاتر شما مىبینید که الان فرض کنید که رئیس جمهور آمریکا نصف قدرت این سیاره را دارد و خیال مىکند که اینکه کم است آنیکه من مىخواهم این نیست خیال مىکند که اگر شوروى را هم شکست بدهد و منزوى کند و همه این سیاره در تحت قدرت او بیایند بس است این نمىفهمد که اینجور نیست، این نمىفهمد که عاشق خداست نه عاشق دنیا، دلیل این است که وقتى رسید به آنجا مىبیند کافى نیست اگر به او گفتند در سیاره مشترى هم یک چیزهائى هست مىخواهى به او برسى هیچ ممکن نیست که بگوید نه، مىگوید آرى. هیچ سیر نمىشود انسان. دنبال این نباشید که خیال کنید ما رسیدیم به اینجا خوب، خوب است الحمدلله. اختلافاتى که پیدا مىشود براى همین است که اشتباهاتى هست. اشتباه در مقصد است مقصد فطرت را نداریم ما ندیدیم ما نمىدانیم ما کتاب فطرت را نخواندهایم، ما چون آشنا به کتاب فطرت نیستیم خیال مىکنیم که ما مىخواهیم که برسیم به یک قدرتى و در انحصار ما باشد این قدرت، وقتى رسیدید مىبینید آنکه من مىخواستم این نیست در دل باز آشفتگى هست و آشفتگى رو به تزاید هم مىشود یعنى الان اگر که فرض کنید که به فلان رئیس