مساله حجاب - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٢
رفت و برگشت و گفت : از پیغمبر برایت اجازه خواستم ، اما پیغمبر سکوت کرد . برای سومین بار رفتم میان مردمی که گرد منبر جمع بودند و از ناراحتی پیغمبر ناراحت بودند . باز هم نتوانستم آرام بگیرم . نوبت سوم آمدم و به وسیله آن دربان سیاه اجازه ورود خواستم . غلام رفت و برگشت و گفت باز هم پیغمبر سکوت کرد . مأیوسانه مراجعت کردم . ناگهان فریاد همان دربان سیاه را شنیدم که مرا میخواند . گفت : بیا که پیغمبر اجازه داد . وقتی که وارد شدم ، دیدم پیغمبر بر روی شنها به پهلو خوابیده و بر یک متکا از لیف خرما تکیه کرده سنگریزهها بر جسمش اثر گذاشته است . سلام کردم . ایستادم و گفتم : یا رسول الله ! میگویند همسران خویش را طلاق دادهای ، راست است ؟ گفت : نه . گفتم : الله اکبر . همانطور که ایستاده بودم شروع کردم به سخن گفتن و مقصودم این بود سر شوخی را باز کنم . گفتم : یا رسول الله ! ما مردم قریش تا در مکه بودیم بر زنان خویش مسلط بودیم ، آمدیم به این شهر و از بخت بد ، زنان این شهر بر مردانشان تسلط داشتند . پیامبر از شنیدن این جمله تبسمی کرد . به سخن خودم ادامه دادم و گفتم : من قبلا به دخترم حفصه گفته بودم که اگر عایشه از تو قشنگتر و محبوبتر است ناراحت نباش . بار دیگر پیغمبر تبسم کرد . چون دیدم تبسم کرد نشستم ، به اطراف نگاه کردم هیچ چیزی در آنجا به چشم نمیخورد جز سه تا پوست گوسفند . گفتم : یا رسول الله ! دعا کن خداوند به امت تو توسعه عنایت فرماید آنچنانکه فارس و روم غرق در نعمتند . پیغمبر که تکیه کرده بود فورا نشست ، فرمود : اینها دلیل لطف خدا نیست . آنها نعمتهای خویش را در همین دنیا از خدا گرفتهاند . گفتم : از گفته خودم پشیمانم . برای من طلب مغفرت کن . از این پس پیغمبر یک ماه از زنان خویش دوری جست ، بدان جهت که رازی را حفصه نزد عایشه آشکار کرده بود . ( نه بدان جهت که عمر میپنداشت که چون زنان پیغمبر زبان دراز شده بودند و پیغمبر را ناراحت