مساله حجاب - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣١
دخترم حفصه وارد شدم ، گفتم شنیدهام شما گاهی یک روز تمام پیغمبر را ناراحت میکنید . گفت : بلی . گفتم : دخترکم ! بیچاره شدی . چه اطمینانی داری که خداوند به خاطر پیامبرش بر تو خشم نگیرد ؟ دخترکم ! از من بشنو : بعد از این نه با پیغمبر تندی کن و نه از او قهر کن . هر چه میخواهی به خودم بگو اگر میبینی رقیبت ( عایشه ) از تو زیباتر است ناراحت نباش . قضیه گذشت . در آن ایام ما نگران حمله غسانیها از جانب شام بودیم : شنیده بودیم آنان آماده حمله به ما هستند . یک روز که نوبت رفیق انصاری بود و من در خانه بودم ، شب هنگام دیدم در خانه مرا محکم میکوبد و میگوید : او در خانه است ؟ من سخت در هراس شدم . آمدم بیرون . گفت حادثه بزرگی رخ داده . گفتم : غسانیها حمله کردند ؟ گفت : نه ، از آن بزرگتر . گفتم : چه شده ؟ گفت : پیامبر زنان خویش را یکجا ترک گفته است! گفتم بیچاره شد حفصه . قبلا پیشبینی میکردم و به خود حفصه هم گفتم. صبح زود لباس پوشیدم و برای نماز صبح به مسجد رفتم و با پیامبر نماز جماعت خواندم . پیامبر بعد از نماز به اتاق مخصوصی که به خودش تعلق داشت رفت و از همه کنارهگیری کرد . من به سراغ حفصه رفتم . میگریست . گفتم چرا میگریی ؟ به تو نگفتم این قدر پیامبر را آزار ندهید ؟ ! خوب ، آیا شما را طلاق داد ؟ گفت : نمیدانم . همین قدر میدانم از همه کنارهگیری کرده است . آمدم به مسجد نزدیک منبر پیامبر دیدم گروهی گرد منبر جمع شده میگریند . قدری با آنها نشستم . چون خیلی ناراحت بودم رفتم به طرف اتاق پیغمبر . یک سیاه دم در بود . گفتم به پیغمبر بگو : عمر اجازه ورود میخواهد . رفت و برگشت و گفت : گفتم اما پیغمبر سکوت کرد . برگشتم و رفتم میان مردمی که گرد منبر را گرفته بودند . مدتی نشستم . نتوانستم آرام بگیرم . دو مرتبه آمدم و به دربان گفتم برای عمر اجازه بگیر .