مبانِی اخلاق در آِیات و رواِیات - حسینی طهرانی، سید محمد حسین - الصفحة ١٣٦ - محاجّۀ معاویه و سعد وقّاص
بعد از اینکه عثمان را کشتند و همۀ مهاجرین و انصار با امیرالمؤمنین بیعت کردند، او بیعت نکرد و از متخلّفین از بیعت بود![١] سعد بیعت نکرد برای اینکه «سعد» بود! «سعد» که نمیتواند با علی بیعت کند! سعد از نقطهنظر طراز و شخصیّت ظاهری، خودش را همطراز علی میدانست و میگفت: «من نمیتوانم زیر بار او بروم!»[٢] مثل طلحه، زبیر، عبدالرحمن بن عوف و مثل عمر و ابابکر که بیعت نمیکردند. اینها عارف به آن مکارم اخلاق و درجات و ولایت نبودند، بلکه میگفتند: ما از ریشسفیدان و از لواداران بودیم؛ علی یکی، و ما هم یکی! ما چرا زیر بار او برویم؟! صحبت در این است! سعد میگوید: من یک نفر فرمانده هستم؛ من باید فرمانده باشم، نه فرمانبر! او این را در باطن خودش حساب میکند، ولو اینکه آدم مقدّسی است، ولو اینکه آدم نمازخوانی است، ولو اینکه چه هست؛ ولی زیر بار علی رفتن برایش قابل پذیرش نبود و سخت بود![٣]
چرا سعد بیعت نمیکند؟ بیعت نمیکند و هیچ علّتی هم ندارد! او خیال میکند که اگر بیعت نکند و با علی نباشد و با معاویه هم نباشد، عبایش را روی سرش میکشد، کنار میرود، در گوشهای زندگی میکند و تا آخر عمر راحت است؛ امّا نه، این نخواهد بود! او در همین دنیا به بدترین محاکمات مبتلا میشود که: تو که علی را حق میدانی، چرا کنار رفتی؟! تو که علی را حق میدانستی و این روایت را دربارۀ علی از پیغمبر شنیده بودی، چرا کنار رفتی؟!
محاجّۀ معاویه و سعد وقّاص
بعد از اینکه امیرالمؤمنین را کشتند، همین سعد وقّاص پیش معاویه آمد. معاویه هم مرد شیطان و خیلی زرنگ و ناقلایی بود، و از مفکّرین قوّۀ واهمه و واقعاً از أیادی شیطان در دنیا بود! معاویه به سعد گفت:
یا سعدُ، لمَ لا تَسُبُّ عَلیًّا؟! «من دستور دادهام که علی را در تمام دنیا سب کنند، تو چرا علی را سب نمیکنی؟!»
[١]. الکامل، ج ٣، ص ١٥١ و ١٦٢ و ١٩١؛ تاریخ الطبری، ج ٤، ص ٤٢٨.
[٢]. الکامل، ج ٣، ص ١٩١؛ الطبقات الکبری، ج ٣، ص ١٤٣.
[٣]. جهت اطّلاع بیشتر رجوع شود به امام شناسی، ج ١٠، ص ١٧٢ ـ ١٨٣.