مبانِی اخلاق در آِیات و رواِیات - حسینی طهرانی، سید محمد حسین - الصفحة ١٤٤ - اعتراض منتصر عبّاسی به هتک حرمت نمودن پدرش متوکّل نسبت به اهلبیت علیهم السّلام
فقط منتصر و سعد ـ یکی از نزدیکانش ـ جمع کنند و همه را به او بدهند؛ یعنی بهترین فرد دربار که همان پسر پادشاه است، باید این پولها را جمع کند و این سه هزار دینار را به این شاعر بدهد![١]
این آقای متوکّل شراب میخورد و مست میکرد! حاجبش میگوید:
یک شب که بعضیها با او کار داشتند، پیش فتح آمدند و او گفت که آنها پیش متوکّل بیایند و با او صحبت کنند. وقتی آمدند دیدند که دختران میآیند و برایش شعر و هَجویات و... میخوانند![٢]
یک روز همین منتصر، پسر متوکّل، میگوید:
من به دربار آمدم و دیدم که دارند میخوانند و عُبادۀ مُخنَّث ـ که یک نفر شخص زشتعملی در دربار او بود ـ متکای بزرگی زیر لباسش بسته و لباس را از روی متکا عبور داده و کمرش را بسته است، و سرش را هم مثل أصلَع تراشیده است.
چون شکم امیرالمؤمنین بزرگ بود و سر امیرالمؤمنین أصلَع بود و مو نداشت، خودش را به شکل علی درآورده بود!
او اشعاری در ردّ امیرالمؤمنین میخواند و همه کر کر میخندند و هجو میکنند!
در مجلس متوکّل، به نام خلیفۀ رسولالله و خلیفةالمسلمین دارند امیرالمؤمنین را هجو میکنند! منتصر میگوید:
اوقاتم خیلی تلخ شد و به او نهیب زدم که ساکت باش! و آن عبادۀ بازیگر ساکت شد، متوکّل گفت: «چرا ساکت شدی؟ به کارت مشغول باش!»
من رو به پدرم کردم و گفتم: یا امیرالمؤمنین! آخر اینها از مشایخ تو هستند؛ این امیرالمؤمنین پسر عموی تو و از مشایخ تو است! تو هرچه میخواهی از گوشتهای آنها بخوری بخور، ولیکن گوشتهای آنها را در زیر دندانهای این کلاب و سگها نگذار!
[١]. الکامل ابن اثیر، ج ٧، ص ١٠١؛ التاریخ الطبری، ج ٩، ص ٢٣١.
[٢]. رجوع شود به الکامل، ابناثیر، ج ٧، ص ٣٣ ـ ١٠٥.