ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٢
استقبال كردند و گفتند حاضرند روزه بگيرند. باز بنده تأكيد كردم: خواهش مىكنم از آنهايى كه مريضند يا چشمشان ضعيف است روزه نگيرند.
شب اربعين آقا امام حسين (ع) رسيد و همه عزيزان كه حدود ١٤٠٠ نفر بودند، بدون سحرى روزه گرفتند، اصلًا اردوگاه يك حالت معنوى خاصى به خودش گرفته بود، آن هم روز اربعين امام حسين (ع).
فكر مىكنم حدود ساعت ١٠- ١١ صبح بود كه برادران به همديگر خبر دادند: علىاكبر دل درد شديدى گرفته و دارد به خودش مىپيچد. بنده وارد سلولى كه اختصاص به برادران بيمار داشت، شدم. ديدم علىاكبر با آن ضعف جسمانى و چهره رنگ پريدهاش به قدرى وضعيتش درهم كشيده شده و درد اذيتش مىكند كه مىخواهد از درد سرش را به در و ديوار بكوبد. دو نفر از برادران او را گرفتند تا خودش را به اين طرف و آن طرف نزند.
اتفاقاً آن روز دل درد علىاكبر نسبت به روزهاى ديگر بيشتر شده بود. بيش از دو ساعت بود كه علىاكبر فرياد مىزد، يك مقدار از حال مىرفت و دوباره فرياد مىكشيد و داد مىزد. مأموران بعثى وقتى ديدند او خيلى زجر مىكشد، آمدند علىاكبر را به بيمارستان بردند. همه از اينكه مأموران آمدند و او را به بيمارستان بردند خوشحال شديم.
ساعت ٥/ ٣- ٤ بعد از ظهر بود كه ديديم درِ اردوگاه را باز كردند و صداى زمين خوردن چيزى، همه را متوجه خود كرد. با كمال بىرحمى و پستى و رذالت مثل يك مرده و چوب خشك جسدى را روى زمين سيمانى پرت كردند و رفتند، به طورى كه از دور فكر نمىكرديم كه علىاكبر باشد و واقعاً تصور نمىكرديم كه اين يك انسان باشد كه با او اينطور رفتار كردند.
به همراه عدهاى از بچهها نزديك در رفتيم ديديم علىاكبر است كه مثل چوب خشك افتاده و تكان نمىخورد. از ديدن اين صحنه برادرها دور او جمع شدند و بىاختيار همه با هم شروع به گريه كردند. دو نفر علىاكبر را برداشتند، يكى سرش را روى شانهاش گذاشت و ديگرى هم پاهايش را برداشت، من هم زير كمرش را گرفتم، چون علىاكبر آنقدر نحيف شده بود كه وقتى سر و پاهايش را برمىداشتند، واقعاً كمرش خم مىشد. از انتهاى اردوگاه به همين حالت او را وارد سلول كرديم.
ديدن اين صحنه اشك و ناله همه بچهها را در آورده بود و اصلًا اردوگاه را يك پارچه ماتم فرا گرفته بود. وقتى علىاكبر را داخل همان سلولى كه بايد بسترى مىشد برديم، ساعت نزديك پنج بعد از ظهر بود و هر كس بايد داخل سلول خودش مىشد، چون معمولًا آن ساعت آمار مىگرفتند و بايد همه داخل سلولهايشان مىرفتند و درِ سلول را قفل مىكردند.
طبق معمول آمار را گرفتند و همه داخل سلولهايشان رفتند، ولى چه رفتنى؟! همه اشكها جارى بود و همه با حالت معنوى كه اردوگاه را فرا گرفته بود، براى علىاكبر دعا مىكردند.
ما در آسايشگاه شماره سه اردوگاه بوديم. آسايشگاهها در دو طرف شرق و غرب اردوگاه واقع شده بودند و فكر مىكنم فاصله بين دو طرف، بيش از صد متر بود. در آسايشگاه شماره پنج كه دو آسايشگاه بعد از ما بود، قبل از اذان صبح اتفاق مهمى افتاد:
يكى از برادران به نام محمد، قبل از اذان صبح از خواب بيدار مىشود و پيرمردى را كه همسلولىاش بود، بيدار مىكند. اين پيرمرد، پدر شهيد هم بودند و همه برادران به او احترام مىگذاشتند. محمد او را از خواب بيدار مىكند و مىگويد: آقا امام زمان (ع) علىاكبر را شفا دادند!
ايشان يك نگاهى به محمد مىكند و مىگويد: محمد خواب مىبينى؟! شما اين طرف در شرق اردوگاه هستى و علىاكبر در غرب اردوگاه است، با چشم هم كه همديگر را نمىبينيد! تا چه رسد كه صداى هم را بشنويد، شما از كجا مىگوييد: آقا امام زمان (ع) علىاكبر را شفا داد؟!
محمد مىگويد: به هر حال من خدمتتان عرض كردم، صبح هم خودتان خواهيد ديد.
صبحها معمولًا درهاى آسايشگاه كه باز مىشد، همه بايد به خط مىنشستند و مأموران بعثى آمار مىگرفتند. آمار كه تمام مىشد بچهها متفرق مىشدند. آن روز صبح ديدم به محض اينكه آمار تمام شد، جمعيت به صورت سيلآسا به سمت همان سلولى كه علىاكبر بسترى بود مىروند و همه فرياد مىزنند:
«آقا امام زمان (ع) علىاكبر را شفا داده است».
ما هم با شنيدن اين خبر، مثل بقيه به سرعت به سمت همان سلول رفتيم، ديديم:
بله! چهره علىاكبر عوض شده! زردى صورتش از بين رفته و خيلى شاداب و بشاش و سرحال، ايستاده است و دارد مىخندد. برادرها وقتى وارد سلول مىشدند، در و ديوار را مىبوسيدند و همينكه به علىاكبر مىرسيدند، سر تا پاى علىاكبر را بوسه مىزدند و بعد بيرون مىآمدند.
به طور كلى در طول ده سال اسارتمان، مأمورين بعثى اجازه تجمع نمىدادند، حتى مىگفتند: اجتماع بيش از سه نفر يا دو نفر هم ممنوع است. بنده خودم ديدم، مأموران بعثى مىآمدند و اين صحنه را مىديدند، آنقدر آن صحنه برايشان جالب بود كه حتى مانع تجمع بچهها نشدند.
صف طويلى از برادرانمان حدود ١٤٠٠ نفر درست شده بود كه مىخواستند علىاكبر را زيارت كنند. بنده هم وقتى رفتم و علىاكبر را زيارت كردم، از او پرسيدم: علىاكبر چى شد؟!
گفت: ديشب آقا عنايتى فرمودند و در عالم خواب شفا گرفتم.
بنده آمدم بيرون و رفتم همان برادرمان محمد را، كه خواب ديده بود پيدا كردم و گفتم: جريان از چه قرار