ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - اسائه ادب
اسائه ادب
اين داستان را سالها قبل، از حضرت آيتالله علامه سيد كاظم قزوينى (ره) شنيدم و ممكن است اكنون بعضى از جزئيات آن فراموش شده باشد و اكنون آن را به كيفيتى كه در خاطر دارم، شرح مىدهم:
مرحوم قزوينى (ره) فرمودند: سالها قبل كه ما در كربلا بوديم، اين داستان در بين طلاب نجف و كربلا شايع شده بود كه عدهاى از طلاب جوان به قصد تشرف به خدمت حضرت بقيةالله (ع) شبهاى چهارشنبه از نجف به «مسجد سهله» مىرفتند. آنها هر شب چهارشنبه بعد از انجام اعمال در حجرهاى از مسجد سهله بيتوته مىكردند و پاسى از شب را به سخن گفتن و شوخى كردن، و بقيه شب را به استراحت مىپرداختند. چهلمين شب چهارشنبه با نشاط بيشترى به انجام اعمال مسجد همت گماشتند و سپس همگى به حجره رفتند و با شور و نشاط جوانى به گفتوگو با يكديگر پرداختند.
چون پاسى از شب گذشت، و هر يك بر پشتى خود لم دادند و به صحبت و مزاح مشغول شدند، ناگهان عربى باديهنشين در حجره را باز كرد و گفت: «سلامٌ عليكم». جوانها سلام او را پاسخ دادند. او كمى نزديكتر آمد و به ميان اتاق رسيد.
يكى از جوانها كه گمان مىكرد اين زائر عرب مىخواهد امشب در اين اتاق بيتوته نمايد، به جهت خنداندن ديگران پشتى را از پشت خود برداشت و به طرف او پرتاب كرد و گفت: «مساكم الله بالخير!» سپس دومى و سومى و بقيه به نوبت پشتىهاى خود را برداشتند و به او پرتاب كردند و گفتند: «مساكم الله بالخير!».
هنگامى كه آخرين پشتى نيز به آن عرب شليك شد و پس از برخورد، روى بقيه پشتىها افتاد، آن عرب به طرف در حجره رفت و فرمود: «مىخواستيد امام زمان را ببينيد كه به او پشتى بزنيد؟! و ناگهان غايب شد.» طلبههاى جوان به طرف در اتاق دويدند، اما افسوس! هرچه جستجو كردند، او را نيافتند.
پىنوشتها:
(١). برگرفته از: باقى اصفهانى، عنايات حضرت مهدى (ع) به علما و طلاب، ص ٢١٠.