ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١
ملاقات در اردوگاه
مرحوم علىاكبر ابوترابى (ره) نقل كردند:
اواخر سال ١٣٦٠ در پادگان العنبر عراق، مشغول خواندن نماز مغرب و عشا بوديم كه متوجه شديم ٢٧- ٢٨ نفر اسير را وارد اردوگاه كردند. معمولًا افرادى را كه تازه وارد اردوگاه مىكردند، بيشتر مورد ضرب و شتم و شكنجه قرار مىدادند، تا به قول خودشان زهر چشمى از آنها بگيرند.
بعد از نماز به رفقا گفتم: براى اينكه به اينها روحيه بدهيم با صداى بلند سرود «اى ايران، اى مرز پرگهر ...» را بخوانيم، تا اينكه عزيزان تازه وارد، فكر نكنند اينجا قتلگاه است و متوجه بشوند يك عده از هموطنانشان هم مثل آنها در اينجا هستند. ما مىدانستيم اگر امشب اين سرود را بخوانيم، فردا كتكش را خواهيم خورد. بعد از مشورت با برادرانمان سرود را با صداى بلند به صورت دستهجمعى خوانديم.
فردا هم افسر بعثى كه فرد بسيار پليدى بود، به نام سرگرد محمودى آمد و با ما برخورد كرد و به هر حال اين قضيه تمام شد. بين اين اسراى تازه وارد، يك جوان به نام علىاكبر بود كه ١٩ سال سن داشت و حدود ٧٠- ٨٠ كيلو وزنش مىشد و از نظر جسمى بسيار سرحال و قوى بود.
اين علىاكبر با آن سلامت جسمىاش، طولى نكشيد كه در اردوگاه مريض شد. فكر مىكنم بعد از يك سال، وزنش به زير ٢٨ كيلو رسيده بود و بسيار ضعيف و لاغر شده بود و دلدرد شديدى داشت. وقتى دل دردش شروع مىشد، از شدّت درد، دست و پا و حتى سرش را به زمين و در و ديوار مىكوبيد. برادرانمان دست و پايش را مىگرفتند تا خودش را به زمين نزند.
در ايام اربعين امام حسين (ع) سال ٦٠ يا ٦١ بود كه در اردوگاه شهر موصل عراق بوديم. تقريباً پنج روزى به اربعين امام حسين (ع) مانده بود، ما پيشنهاد داديم كه دهه آخر صفر را كه ايام مصيبت و پر محنتى براى عزيزان آقا امام حسين (ع) است، چنانكه برادرانمان تمايل داشته باشند، تمام ده روز آخر ماه صفر را روزه بگيريم. البته مشروط بر اينكه آنهايى كه عوارض جسمانى دارند و روزه برايشان ضرر دارد، روزه نگيرند.
در هر آسايشگاهى با دو نفر صحبت كرديم، بنا شد وقتى شب داخل آسايشگاه مىشوند، هر كدام با جمعى از برادران در آن آسايشگاه- آسايشگاههاى موصل ١٥٠ نفرى بود- مشورت كنند تا ببينيم دهه آخر صفر را روزه بگيريم يا نه؟
فرداى آن روز همه آمدند و به اتّفاق گفتند: تمام برادران