ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٣ - توسل به امام زمان (ع) و حلّ مشكل رزمندگان
توسل به امام زمان (ع) و حلّ مشكل رزمندگان
يكى از همرزمان شهيد بزرگوار، محمد بروجردى (فرمانده عمليات غرب كشور) چنين نقل مىكند كه:
جلسهاى داشتيم. وقتى كه از جلسه برگشتيم، شهيد بروجردى به اتاق نقشه رفت و شروع به بررسى كرد. شب بود و بيرون، در تاريكى فرو رفته بود. ساعت دوى نيمه شب بود، مىخواستيم عمليات كنيم. قرار بود اوّل پايگاه را بزنيم، بعد از آنجا عمليات را شروع كنيم. جلسه هم براى همين تشكيل شده بود. با برادران ارتشى تبادل نظر مىكرديم و مىخواستيم براى پايگاه محل مناسبى پيدا كنيم. بعد از مدتى گفتوگو هنوز به نتيجهاى نرسيده بوديم. بايد هر چه زودتر محلّ پايگاه مشخص مىشد، و الّا فرصت از دست مىرفت و شايد تا مدتها نمىتوانستيم عمليات كنيم.
چند روزى مىشد كه كارمان چند برابر شده بود و معمولًا تا ديروقت هم ادامه پيدا مىكرد. خستگى داشت مرا از پاى در مىآورد. احساس سنگينى مىكردم، پلكهايم سنگين شده بود و فقط به دنبال يك جا به اندازه خوابيدن مىگشتم تا بتوانم مدتى آرامش پيدا كنم. بروجردى هنوز در اتاق نشسته بود، گوشهاى پيدا كردم و به خواب عميقى فرو رفتم. قبل از نماز صبح از خواب پريدم. بروجردى آمد توى اتاق، در حالى كه چهرهاش آرامش خاصى پيدا كرده بود و از غم و ناراحتى چند ساعت پيش چيزى در آن نبود.
دلم گواهى داد كه خبرى شده است. رو به من كرد و پرسيد: نماز امام زمان (ع) را چطور مىخوانند؟
با تعجب پرسيدم: حالا چى شده كه مىخواهى نماز امام زمان (ع) را بخوانى؟ گفت: نذر كردهام و بعد لبخندى زد.
گفتم: بايد مفاتيح را بياورم. مفاتيح را آوردم و از روى آن چگونگى نماز را خواندم. نماز را كه خوانديم، گفت: برو هرچه زودتر بچهها را خبر كن.
مطمئن شدم كه خبرى شده وگرنه با اين سرعت بچهها را خبر نمىكرد. وقتى همه جمع شدند گفت: برادران بايد پايگاه را اينجا بزنيم، همه تعجب كردند.
بروجردى با اطمينان روى نقشه يك نقطه را نشان داد و گفت: بايد پايگاه اينجا باشد. فرمانده سپاه سردشت هم آنجا بود. رفت طرف نقشه و نقطهاى را كه بروجردى نشان داده بود، خوب بررسى كرد. بعد در حالى كه متعجب، بود لبخندى از رضايت زد و گفت: بهترين نقطه همين جاست، درست همين جا، بهتر از اينجا نمىشود.
همه تعجب كرده بودند. دو روز بود كه از صبح تا شام بحث مىكرديم، ولى به نتيجه نمىرسيديم؛ حتى با برادران ارتشى هم جلسهاى گذاشته بوديم و ساعتها با همديگر اوضاع منطقه را بررسى كرده بوديم. حالا چطور در مدتى به اين كوتاهى، بروجردى توانسته بود بهترين نقطه را براى پايگاه پيدا كند؟ يكى يكى آن منطقه را بررسى مىكرديم، همه مىگفتند: بهترين نقطه همين جاست و بايد پايگاه را همين جا زد.
رفتم سراغ برادر بروجردى كه گوشهاى نشسته بود و رفته بود توى فكر. چهرهاش خسته نشان مىداد، كار سنگين اين يكى دو روز و كمخوابىهاى اين مدت خستهاش كرده بود. با اينكه چشمهايش از بىخوابى قرمز شده بودند ولى انگار مىدرخشيدند و شادمانى مىكردند. پهلوى او نشستم، دلم مىخواست هرچه زودتر بفهمم جريان از چه قرار است. گفتم: چطور شد محلى به اين خوبى را پيدا كردى، الآن چند روز است كه هرچه جلسه مىگذاريم و بحث مىكنيم به جايى نمىرسيم. در حالى كه لبخند مىزد گفت: راستش پيدا كردن محلّ اين پايگاه كار من نبود. بعد در حالى كه با نگاهى عميق به نقشه بزرگ روى ديوار مىنگريست ادامه داد:
شب، قبل از خواب توسل جستم به وجود مقدس امام زمان (ع) و گفتم كه ما ديگر كارى از دستمان برنمىآيد و فكرمان به جايى قد نمىدهد، خودت كمكمان كن.
بعد پلكهايم سنگين شد و با خودم نذر كردم كه اگر اين مشكل حل شود، به شكرانه نماز امام زمان (ع) بخوانم. بعد خستگى امانم نداد و همان جا روى نقشه به خواب رفتم.
تازه خوابيده بودم كه ديدم آقايى آمد توى اتاق. خوب صورتش را به ياد نمىآورم. ولى انگار مدتها بود كه او را مىشناختم، انگار خيلى وقت بود كه با او آشنايى داشتم.
آمد و گفت كه اينجا را پايگاه بزنيد. اينجا محل خوبى است و با دست روى نقشه را نشان داد. به نقشه نگاه كردم و محلى را كه آن آقا نشان مىداد را به خاطر سپردم.
از خواب پريدم، ديدم هيچ كس آنجا نيست. بلند شدم و آمدم نقشه را نگاه كردم، تعجب كردم، اصلًا به فكرم نرسيده بود كه در اين ارتفاع پايگاه بزنيم و خلاصه اينگونه و با توسل به وجود مقدس امام زمان (ع) مشكل رزمندگان اسلام حل شد.
پىنوشت:
برگرفته از: امام زمان (ع) و شهدا، سليم جعفرى، ص ٤٩. به نقل از: آقاى شفيعى.