ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٠ - نگاه مهتاب
نگاه مهتاب
مريم مانتى يار
زن با نگرانى نگاهى به خمره خالى گوشه اتاق انداخت. آردى كه چند روز قبل از همسايه قرض گرفته بود، تمام شده بود و ديگر چيزى نمانده بود كه بتواند براى پنج بچه كوچك و گرسنه اش نان بپزد. سرش را روى لبه خمره گذاشت و قطره هاى اشكش آرام توى خمره خالى چكيد. دختر بزرگش كه فقط ده سال داشت، متوجه نگرانى مادر شد. به طرف او رفت. سرش را ميان دست هاى كوچكش گرفت و بوسيد:
مادر گريه نكن.
زن اشك هايش را پاك كرد:
چيزى نيست. نگران نباش.
مرد به اتاق آمد. با ديدن آن دو كه سر در آغوش هم گريه مى كردند نگران شد، پرسيد:
چى شده؟ چه اتفاقى افتاده؟
زن دخترش را در بغل گرفت و گفت:
حتى ذره اى آرد نداريم. بچه ها گرسنه هستن و با گرسنگى خواب رفتن. نمى دونم وقتى بيدار شدن چى جواب اونها رو بدم؟
مرد نگاهى به بچه ها انداخت كه با صورت هاى اشك آلود، سر در آغوش هم گوشه اتاق كز كرده و خواب رفته بودند. مرد سر به زير انداخت و از اتاق بيرون رفت. روى حياط به نخل تشنه و باران نديده، تكيه كرد. بيش از آنكه شرمنده زن و بچه هايش باشد، از قولى كه به دوستانش داده بود، پريشان شده بود. با آنكه از وضع خانه با خبر بود، با آنكه مدتى بيكار بود، با آنكه .... صداى زن، رشته افكارش را از هم گسست. آشفتگى او را كه ديده بود، غم خودش را فراموش كرده بود. اشك هايش خشك شدند. روى زمين كنار مرد نشست و گفت:
غصه نخور. خدا بزرگه. بازم مى رم از همسايه ها مقدارى آرد قرض مى گيرم. براى فردا هم شايد فرجى شد.
مرد رو برگرداند. صورتش خيس اشك بود. دل زن فروريخت:
گريه مى كنى مرد؟ مگر روز اوله كه بچه هامون سر گرسنه زمين مى گذارن؟
مرد با گوشه دستارش، صورتش را پاك كرد و گفت:
نه، خودم مى دونم يك ماهه به بدبختى زندگى مى كنن.
- خب پس چرا گريه مى كنى؟ حالا اشك من در بياد، زنم، تو چرا؟ تو كه مردى.
مرد آهى كشيد و گفت:
شرمندگى زن و بچه، بيكارى، بى پولى ... اشك هر مردى رو در مياره.
- بازم فردا مى رى دنبال كار. شايد فرجى شد.
- مى دونم. اما درد من چيز ديگه است.
- چى شده؟
- امروز صبح ... و سكوت كرد. زن با نگرانى پرسيد:
امروز صبح چى؟ تو يك ماهه بيكارى و خيلى وقتا، وقتى كار گيرت نيومده و دست خالى به خونه برگشتى ديدى بچه ها از گرسنگى گريه مى كنن يا گرسنه خواب رفتن. هيچوقت مثل امروز پريشون نشدى. حرف بزن. چى شده؟
- من ... امروز تو مجلس سيد صابر، همه اهل مجلس رو براى جمعه هفته بعد دعوت كردم ....
- تو چكار كردى؟
- همين كه شنيدى.
- تو يك ماهه بيكارى. بچه هات از گرسنگى گريه مى كنن، اون وقت اهل مجلس خونه سيد صابر رو براى ... تو واقعاً ديوونه اى ....
- مى دونم. هرچى بگى حق دارى.
- نه نمى دونى. تو به جاى پيدا كردن كار، مى رى تو مجلس دعا مى نشينى و به همين هم راضى نمى شى و مهمون دعوت مى كنى. اونم مهمون هاى خونه سيد صابر كه همه سادات و بزرگان بحرين هستن. مرد سرش را به زير انداخت:
وقتى همه گفتن هفته بعد خونه من، نتونستم بگم كه بيكارم، بگم هيچى ندارم، بگم ... زن بلند شد: