ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥١ - نگاه مهتاب
حالا مى خواى چكار كنى؟ مجلس سيدصابر و بزرگان بحرين كجا و خونه و زندگى من و تو كجا؟ اون همه آدم سرشناس، پذيرايى از اونها مى دونى يعنى چه؟ ... نه نمى دونى. تو واقعاً عقلت رو از دست دادى. فكر مى كنى من شرمنده نمى شم كه هر روز كاسه گدايى به دست پيش همسايه ها بگيرم. ديگه كسى نموده كه چيزى ازش قرض نگرفته باشم، اون وقت تو ...
زن به اتاق رفت. دخترك از دعواى بين پدر و مادرش دلگير شده بود، به حياط رفت. مرد او را كه ديد نتوانست نگاه معصوم و چشمان مرطوب و پر از سؤالش را تحمل كند. از در بيرون رفت. دخترك همان جا روى زمين نشست. تحمل گريه مادرش را نداشت ...
تلاش مرد براى پيداكردن كار بى نتيجه ماند. او تنها بافندگى مى دانست و مدتى بود كه كار بافندگى كساد شده بود. او از خودش دستگاه بافندگى نداشت و كسى هم او را به خاطر كسادى بازار، به شاگردى نمى پذيرفت. چند بار به فكرش رسيد به سراغ بعضى از دوستان قديمى اش در بازار برود و چند دينار قرض كند. اما آنقدر در اين يك ماه بيكارى قرض كرده بود كه اگر كارى هم پيدا مى كرد تا ماه ها بايد قرض هاى اين مدت را مى پرداخت ... پنج شنبه در راه بود و تلاش مرد هنوز نتيجه نداده بود. چند روز بود از شرمندگى زن و بچه هايش به خانه نرفته بود. روزها را به دنبال كار مى گشت و شب ها در شبستان مسجد مى خوابيد. گريه ها و توسلاتش بى نتيجه مانده بود و تا موعد مهمانى سادات و بزرگان بحرين فرصتى نداشت. چند بار هم تصميم گرفت به سراغ سيد صابر برود و بگويد هر طور خودش مى داند مهمان ها را با خبر كند كه برنامه خانه او به هم خورده است، اما هرچه كرد نتوانست ... شب نااميد از همه جا از شهر خارج شد و به بيابان رو كرد. ماه بدر كامل بود و بيابان را روشن كرده بود. جويبارى را از دور ديد كه آب زلالش زير نور مهتاب مى درخشيد. آنقدر راه رفته بود كه خسته شده بود. پاهايش به شدت مى سوخت. كفش هاى مندرس و پاره اش را درآورد و پاهايش را در آب خنك جويبار فرو برد. پاهايش خنك شد و آرام گرفت. اما دلش از غمى سنگين آرام نداشت. سرش را روى دست هايش گذاشت و زانوهايش را در بغل گرفت و اشك آرام بر گونه هايش جارى شد. از كارى كه كرده بود، پشيمان نبود. اما راه به جايى نداشت. هيچ وقت در زندگى اينقدر دچار بحران نشده بود و درست در همين شرايط قضيه مهمانى سادات پيش آمد و هر هفته او را دعوت كردند و حالا بعداز بارها مهمانى صبح جمعه و دعاى ندبه خواندن، نوبت به او رسيده بود. آن هم در شرايطى كه بچه هايش گرسنه خواب مى رفتند و روزها و روزها جز چند قرص نان كه از آرد عاريه پخته مى شد، چيزى در خانه نبود ....
براى زمانى طولانى فقط گريه كرد. ناگهان گرمى دستى را روى شانه اش حس كرد. ترسيد. در آن بيابان و آن وقت شب .... سربلند كرد. مردى جوان و بلند قامت در كنارش نشست. مرد دلگير از به هم خوردن سكوت و خلوتش سر به زير انداخت. جوان در سكوت دست او را گرفت. مرد سربلند كرد. جوان چشمانى مهربان و آرامش بخش داشت. نگاهش دل او را لرزاند. جوان پرسيد:
چرا غمگينى؟
مرد جوابى نداد. با همه آرامشى كه در نگاه او موج مى زد، شرم كرد كه درد دلش را بگويد. جوان دوباره دستش را روى شانه او گذاشت. از دست او موجى از گرما و آرامش به جانش دويد و مثل ريشه اى تشنه كه به آب برسد، جان گرفت. جوان سكوت او را كه ديد گفت:
نگران مهمانى جمعه مباش.
مرد با ترديد به چشمان او خيره شد. فكر كرد شايد يكى از سادات مجلس باشد كه هم در جريان مهمانى ست و هم از وضع مالى او خبر دارد. جوان ترديد را كه در نگاه او ديد گفت:
فردا به بازار برو. به حجره تاجرى به نام محمد ... به او بگو «ابن الحسن» مى گويد: دوازده اشرفى كه براى ما نذر كرده بودى، به تو دهد. آن اشرفى ها را بگير و در مهمانى ات خرج كن.
مرد براى لحظه اى متوجه عمق صحبت هاى جوان نشد. سرش را به زيرانداخت تا بفهمد در جواب او چه بگويد. وقتى سربلند كرد، فقط دشت بود و جويبار و مهتاب و تنهايى ... از جا بلند شد. به اطرافش نگاه كرد. اين مرد كه بود؟ از كجا ماجراى مهمانى او را مى دانست؟ اين تاجر بازار كه بود؟ به چه حسابى ممكن بود كه اشرفى هايش را بدهد ... و يك آن به خود آمد و نامى كه شنيده بود، زير لب تكرار كرد: به او بگو «ابن الحسن» مى گويد ....
و به يكباره از عمق جانش فرياد كشيد: يا بن الحسن ... يا بن الحسن ... يا بن الحسن ...!
و سكوت مهتاب دشت تنها پاسخ فريادهاى اشك آلودش بود. تمام شب گريه كرد و با طلوع فجر، وضو گرفت، نماز صبحش را خواند و به سوى شهر رفت و يك راست به بازار رفت و سراغ حجره محمد تاجر را گرفت. محمد سرشناس تر از آن بود كه پيدا كردن حجره اش طول بكشد. او سرگرم كار بود و توجهى به مرد نكرد. مرد دقايقى را در سكوت گذراند. قلبش به شدت مى تپيد و نگاهش پر از اميد بود. بالاخره طاقت نياورد. سكوت را شكست و گفت:
من سيدى از سادات بحرينم. ديشب شخصى را ملاقات كردم كه از من خواست تا نزد شما بيايم و بگويم: ابن الحسن مى گويد دوازده اشرفى كه براى ما نذر كرده بودى، به من بدهى. من فردا سادات بحرين را در خانه ام مهمان كرده ام و آن شخص فرمود آن اشرفى ها را بگير و در مهمانى ات خرج كن.
تاجر پير از جا برخاست. روبه روى مرد ايستاد و در نهايت بهت و ناباورى گفت: ابن الحسن خودش اين مطلب را به تو فرمود؟
مرد جواب داد: بله خودش به من فرمود.
- تو او را شناختى؟
- نه، در آن لحظه نه. و بعد هم كه فايده اى نداشت. تا به خود آمدم ديگر كسى را نديدم.
تاجر جلو رفت. چشمان مرد را غرق بوسه كرد و با گريه گفت: من دوازده اشرفى نذر صاحب الامر كرده بودم، اما جز خدا و آن بزرگوار هيچ كس از اين ماجرا خبر نداشت ....
به حجره رفت. كيسه اى با دوازده اشرفى از صندوقچه اش بيرون آورد و گفت:
- بيا اين هم اشرفى ها ... فقط خواهشى از تو دارم.
مرد گفت: اگر بدانى امام زمان چه گرهى به واسطه تو از كار من بازكرد. اكنون هر خواهشى داشته باشى اجابت مى كنم.
- نه من در عوض از تو چيزى نمى خواهم. فقط چون حضرت نذر مرا قبول كردند، نصف اين اشرفى ها را به من بده و من در عوض آنها، شش اشرفى ديگر به تو مى دهم. مرد با لبخند سرتكان داد. تاجر به حجره رفت و با شش اشرفى برگشت و آنها را با شش اشرفى داخل كيسه عوض كرد. مرد كيسه را برداشت.
تاجر سر و صورت او را بوسيد و بر چشمانش بوسه ها زد ....
مرد با كيسه اى پراز اشرفى طلا به خانه رفت تا قبل از رفتن به خريد مايحتاج مهمانى، زن و بچه اش را با ديدن آن همه طلا خوشحال كند. اما هنوز در انديشه چشمان مهربانى بود كه در آن شب مهتابى ديده بود. چشمان آرامش بخش ابن الحسن ....