ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٣ - تظاهر و تحكّم
تحكم، فرزند طبيعى و باطن تظاهر است و تظاهر پوشش لطيف ميل به تحكم.
از پس اين همه است كه مى توان درون پوچ و هيچ تظاهر را ديد. حبابى بى توش و توان و جان مايه. فقط كافى است تا ميدان تظاهر تنگ شود، رسانه اى چيزى ننويسد يا نگويد، كسى به آن اعتنا نكند. آن وقت است كه تظاهر حقيقت خود را مى نمايد. چونان بادكنكى كه از باد تهى مى شود.
فقط كافى است تا كسى بى صدا و دور از هرگونه نمايش وجهى از دانايى، آزادگى و قدرت را در خود داشته باشد ....
تظاهر، قاتل و هادم همه توانايى و دانايى است. مانعى كه مرد را از رفتن و رستن باز مى دارد. هيچ به ميوه هاى پلاستيكى اما رنگين و فريبنده، خيره شده اى؟ كوهى از آن در برابر سيبى پوسيده و فسرده، رنگ مى بازد.
خروارى از ميوه هاى پلاستيكى، حتى براى لحظه اى، عطش و تشنگى گنجشكى را فرو نمى نشاند.
تظاهر، مناسبت ها را درهم مى پيچد، قاتل سادگى و سلامت، مثل خط هاى درهم پيچيده خطاطى خودنما، مثل منظومه شاعران پيرو سبك هندى، كه حتى سراينده اش هم در معانى اش در مى ماند، مثل آسمانخراش ها و زندگى پر از ازدحام آدم هايى كه همچون شهر و كوى و برزن «نمايش» را اساس بودن خود ساخته اند.
پهلوان پنبه اى كه همه را به عجب وامى دارد اما با تلنگرى فرو مى افتد. مثل سينما، مثل اسباب شعبده گرى كه در خود و با خود هيچ وجهى از حقيقت ندارد.
حقيقت نماى كم بنيه اى كه چشم ها را خيره مى سازد اما در طرفةالعينى فرو مى ريزد.
وقتى «تظاهر» پوششى براى همه ضعف ها، ناتوانايى ها و نادانى ها مى شود، «تحكم» جاى قدرت را مى گيرد. تحكم نمايشى از قدرت است و نه قدرت، همزاد تظاهر است و انعكاس تمام قد بى دردى و بى رازى. جلوه اى از نفس كه در امارگى خود را مى نمايد و افتادگى بى دليل ديگران را طالب مى شود. حقارتى كه در نمايش دانايى و قدرت خود را بارز مى سازد. از همين روست كه منشأ «تزاحم» مى شود. موجد جدال و مشوق رقابت بى معنا و بى مايه.
وقتى به حقيقت، ميدانى براى مسابقه و آزمونى براى سنجش توانايى نباشد، ازدحام تظاهر، صحن حيات را تيره مى سازد. ازدحام كوى و برزن، ازدحام خانه ها، ماشين ها و ابزارى كه در و ديوار خانه و كوى و شهر را مى پوشند. ازدحام شيطان و شيطنت بر صحن و سراى چشم و دل.
هيچ در عصرگاه روزى تابستانى در خيابان و ميدانى در شهر، رفت و آمد كرده ايد؟ نمايشگاه و همايشگاه بى مرزى كه هر لحظه دامنه مى گسترد و تا عمق جسم و جان آدمى پيش مى رود
صورت و سيرت غرقه تزاحم و تظاهر، ميدان بزرگى براى فروش آخرين بازمانده هاى اخلاق و آزادگى.
عصر ما، عصر تظاهر است و تحكم، جملگى در تظاهر و تحكم غرقيم. تنها كافى است كه اين ميدان بسته شود و يا به حقيقت ميدان مسابقه اى و آزمونى گشوده شود، آنچه مى ماند دستان تهى از دانايى، توانايى و هنرمندى است.
از همين جاست كه جملگى زبان و زبان آورى قد مى كشد و گوش فرو بسته از هر آوا در خاموشى فرو رفته است، مى گوييم اما نمى شنويم.
پاكى، عدالت ورزى و ديندارى بوى مخصوص خود را دارد، هيچ نسبتى ميان تظاهر به پاكى و پاكى، تظاهر به ديندارى و ديندارى، تظاهر به سخاوت و سخاوتمندى نيست. اين همه را هيچ نيازى به تظاهر نيست. آنجا كه تظاهر رخ مى نمايد، ديندارى رخ مى پوشد.
آنجا كه عدالت ورزى به نمايش درمى آيد، عدالت مى گريزد.
آنجا كه لاف شجاعت و قدرت، گوش ها را پر مى كند، ترس، پر رنگ تر از هر زمان، چهره مى نمايد.
تظاهر، قتلگاه پاكى، ديندارى، شجاعت و عدالت ورزى است. شجاعت فرياد برمى آورد از تظاهر شجاعت. اين همه رنگ و بوى مخصوص خود را دارد. چونان نورى، تاريكى ها را درمى نوردد. حتى اگر به اندازه آتش كبريتى و يا سوسوى كرم شب تابى در ميانه ظلمات باشد.
از ميانه تظاهر، موذيانه هاى يأس و فسردگى سربرمى آورند. بوى تند و گزنده بى اعتمادى زبانه مى كشد و ناامنى سايه بر سر شهر و كوى و برزن مى افكند.
در ميانه صحراى بى اعتمادى و يأس، فساد و تباهى رخ مى نمايد و همه پاكى را نابود مى سازد.
تظاهر به ديندارى منشأ هيچ ديندارى اى نيست.
تظاهر به عدالت ورزى پايه هاى هيچ عدالتى را استوار نمى سازد. چنانكه تظاهر به سخاوت هيچ فقيرى را بى نياز نمى سازد. دريايى از عبارات و كلمات زيبا در وصف سخا و سماحت جاى تكه نانى خشك در دستان پيرزنى فقير را نمى گيرد.
سخاوت و شجاعت و عدالت بوى مخصوص به خود را دارد، عين سرور، منشأ سرور و ناشر سرور است و بارز كننده اميدوارى، اعتماد و امنيت.
هيهات كه مرغ جان آدمى در ميانه قفس هاى رنگين و بركشيده، بى آنكه مجالى براى زبان آورى بيابد، مى ميرد. مثل شاخه گلى در ازدحام انبوهى از گلهاى كاغذى.
هيهات! ...