ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤ - امام بهار
امام بهار
در اين روزهاى آخر از سال ٩٣ كه همه، صحن و سرا را براى استقبال از سال نو و بهار نو، آب و جارو مىكنند، نوشتن سرمقاله براى شماره فروردين در تكليفم بود. از خودم چيزى براى گفتن و نوشتن نداشتم كه قابل نام مبارك امام بهار و بهار روزگاران باشد؛ لذا جانم به سمت جان امامت و حقيقت بهاران رفت: عدالت.
ماه پيش، وقتى براى شركت در مراسم ازدواج يكى از اقوام، به يكى از هتلهاى اين شهر عريض و طويل دعوت شديم، اگر چه هتل موقعيتى متوسط داشت، امّا سالنهاى متعدّدش اين امكان را فراهم آورده بود تا به طور همزمان، به چند مراسم خدمترسانى كند. از قضا، مراسم جشن و سورى كه ما بدان دعوت شده بوديم، مصادف شده بود با مراسم چهلمين روز درگذشت هموطنى ديگر. در سالنى، شادى و سور برقرار بود و در سالنى ديگر، اندوه و سوگ. جماعتى خندان و جماعتى گريان. گاهى خداوند از هر پيشامدى واعظى و ذاكرى مىسازد و در مقابل خلق روزگار قرار مىدهد؛ شايد كه پند گيرند.
در آن تقابل سور و سوگ همزمان، همه معانى آيه شريفه «... وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ ...» متبادر به ذهن مىشد. خداوند مىفرمايد:
«و اين روزگار است كه هر دم، آن را به مراد كسى مىگردانيم [تا آنكه پند گيرند] و خداوند كسانى را كه ايمان آوردهاند، معلوم بدارد و از ميان شما، گواهانى بگيرد و خداوند ستمكاران را دوست ندارد.»[١]
ساعت آخر شب، وقتى ميهمانان هر دو سالن از هم جدا مىشدند تا به خانههايشان برگردند، باران باريدن گرفته بود.
شايد جناب شيخ مصلحالدّين سعدى شيرازى، در سرودن ابيات زير به آن آيه نظر داشته كه فرموده است:
|
چه مايه بر سر اين ملك سروران بودند |
چو دور عمر به سر شد درآمدند از پاى |
|
|
تو مرد باش و ببر با خود آنچه بتوانى |
كه ديگرانش به حسرت گذاشتند به جاى |