نامه ها و اسناد سياسى - سيد جمال الدين اسد آبادى - الصفحة ١٣٣
رها ساختند، ولى روز و شب كارهاى مرا تحت نظر داشتند. پس از آنكه ديدم بدبختى هر روز اضافه مىشود و درهاى گرفتارى هر روز بروى من گشوده مىشود و بطور روزافزون بيشتر مىگردد، مصائبى را كه براى من روى آورده بود، مورد توجه قرار دادم و نمىدانستم چه بكنم؟ ولى همينقدر مىدانستم كه اگر به وطن خود برگردم- با چشمهاى اشكآلود و صداى پر از شكايت و قلب سوزان- در آنجا حتى يكنفر مسلمان را نخواهم يافت كه نسبت بهمن ابراز همدردى بكند و من بتوانم همه اين داستانها را براى او بازگو كنم. زيرا كه مسلمانهاى ما! برضد ستمگر قيام نمىكنند و به ستمديدگان هم توجه ندارند! بنابراين، در آنوقت حتى بدون داشتن پول، تصميم گرفتم به سرزمينهائى مسافرت كنم كه مردم آن افكارى سالم و گوشهاى شنوا و دلهاى پراز محبتى دارند تا من به آنها داستان خودم را بازگو كنم و به آنها بگويم كه در شرق چگونه با انسانها رفتار مىشود و حقوق بشر چگونه پايمال مىگردد ... بدينترتيب آتشى كه اينهمه رنج در دلم برافروخته است و جان مرا مىگدازد، خاموش خواهد شد و قلب شكسته من از بار اين سختيها و مشكلات آزاد خواهد شد.*** آقاى عزيز! من مستخدم خود عارف را نزد شما فرستادم تا همه كتابهائى را كه در مصر از من گرفتهاند جمع كند و به محبت شما اميدوارم كه عارف بتواند چندماه حقوقى را كه به او پرداخت نشده است (از روزى كه از مصر حركت كردهام) بگيرد. من كه به همكارى شما اعتماد دارم، از شما مىخواهم كه به عارف كمك كنيد و نسبت به شاگردان عزيز من مخصوصاً شيخ محمدعبده و سيدابراهيم لقانى ابراز لطف بفرمائيد و اگر آنها در هنگام شورش عرابى مرتكب كارى شده باشند، آنها را مورد لطف و عفو خود قرار دهيد زيرا اشتباه آنها ناشى از عدم آگاهى بوده است. من ضمناً نامهاى به «شريفپاشا» و نامه ديگرى به «عبداللَّهپاشا فكرى» مىنويسم و از آنها مىخواهم كه به حقيقت گواهى دهند ... با درود و سلام!
جمالالدين الحسينى