نامه ها و اسناد سياسى - سيد جمال الدين اسد آبادى - الصفحة ١٣٢
پس از آنكه قلب شما را با آنچه در مصر اتفاق افتاده است رنجور ساختم، از آنجائيكه شما تنها كسى هستيد كه توجهى به اوضاع داريد، خلاصهاى از آنچه را كه در هندوستان اتفاق افتاده است، به اطلاع مىرسانم: من روزى كه به بندر كراچى وارد شدم خبر كشتهشدن كنسول انگليس را در كابل، شنيدم و در همان وقت مرا توقيف كردند و من زيرنظر پليس بودم. و هر ساعت از من استنطاق مىكردند. آنها جوابهاى مرا بررسى مىكردند و مجدداً بازجوئى آغاز مىشد و هر افسرى مرا نزد افسر ديگر مىفرستاد. آنها هميشه سؤالات يكنواختى مىكردند و بمن اجازه ملاقات با هيچكس را نمىدادند. ولى آنها دستمال و تسبيح مرا بطوريكه در مصر گرفتند، از من نگرفتند تا اينكه ايوبخان (يكى از رهبران افغانى مخالف انگليس) به تهران رفت و آنوقت انگليسىها آرام شدند و مرا تنها گذاشتند ... پس از آن من به دكن رفتم در حاليكه پولى نداشتم، و در اين شرايط بود كه حوادث خونين عرابىپاشا روى داد و پس از آن سوءظن انگليسىها دوباره شروع شد. انگليسيها از قيام و شورش هندوستان مىترسيدند و يقين داشتند كه من فرستاده عرابىپاشا هستم و به هند آمدهام تا مسلمانان هند را عليه حكومت انگليس بهشورانم!، بدينجهت مرا به كلكته آوردند و هر روز مرا مورد بازجوئى قرار دادند و من هر روز خود را در معرض تهديد مىديدم و آنها زندگى را بر من مشكل كرده بودند. پس از آنكه صدا «عرابى» بلندتر شد، دولت انگليس بر فشارش افزود، مخصوصاً وقتى كه آن مرد انقلابى (عرابى) گفته بود كه من مسلمانان هند را عليه بريتانيا به شورش وادار مىكنم و چون دولت نسبت به من سختگيرى داشت بجوابهاى من اعتنائى نمىكردند و بلكه بر خشم آنها مىافزود لهذا از آنها خواستم كه مرا نزد «خديو» بفرستند. من اين درخواست را نزد نايبالسلطنه هند، به شهر سملاalmiS (پايتخت تابستانى هند) فرستادم و هنگامى كه او درخواست مرا دريافت كرده بود و منتظر جواب بودم دولت بر سختگيرى و آزار من مىافزود تا اينكه شورش عرابىپاشا بپايان رسيد و مرا