نامه ها و اسناد سياسى - سيد جمال الدين اسد آبادى - الصفحة ١٢٩
- گو اينكه با يكديگر اختلافاتى داشتند- و همچنين بوسيله «عثمانپاشا مغلوب» كه در آن روزها رئيس پليس بود. يكى از شاگردان من عليه او در يكى از روزنامهها چيزى نوشت (به اين عنوان كه: او بيگناه نيست) ولى او غضبناك بود و با ماسونهاى «حليم» همكارى مىكرد و نسبتهاى ناروائى به من مىداد و به آنها كمك مىنمود. شريفپاشا اين داستان را شنيد و آنها را توقيف كرد. پس از آنكه شريف از نخستوزيرى استعفا داد، اين مرد بىارج و كوچك (عثمانپاشا) تصور كرده بود كه من از او به شريفپاشا شكايت كردهام، در صورتيكه اين امر حقيقت نداشت، من فقط وقتى از اين مطلب آگاه شدم كه او مرا توقيف كرد و آنوقت بمن گفت: «شريف مىكوشيد مرا فقط بهخاطر شما اخراج كند»! او همچنين از قول من به خديو نيز دروغهائى مىگفت. آنها خديو را اقناع كرده بودند به اينكه من دشمن او هستم و قصد خرابكارى! داشتهام، من بهتصور اينكه خديو از حمايت من غفلت نخواهد كرد، به اين جريان بىاعتنائى كردم ولى او تصور كرده بود كه من مخالف او هستم، و امر كرده بود كه مرا از مصر اخراج كنند. من از اين امر اطلاعى نداشتم، و در ساعت ٢ بعدازظهر ششم رمضان با كمال تعجب از آن مطلع شدم و پس از آنكه از علت جويا شدم يكبار به من گفته شد كه علماء نمىخواستند كه من در مصر باشم، بار ديگر گفتند كه كنسولهاى بيگانه از من خائف بودند و بار ديگر گفتند: افندى ما (توفيق) سه شب از ترس من نخوابيده است!. علت حقيقى امر كه مخفى مانده بود، مربوط به مخالفت او بود با كسانيكه از شريفپاشا حمايت مىكردند. او (عثمان) به من گفت: «من درباره شما مبالغه كردم، اما شما بايد به جهنم برويد، يا از راه ايران، يا از راه هند»! به هر حال من زياد كوشيدم كه مرا به استانبول يا پاريس يا حجاز بفرستد، ولى او اصرار داشت كه مرا به جهنم بفرستد!. او حتى دو روز هم به من مهلت نداد تا تحت مراقبت پليس آنچه را كه داشتم بفروشم. او گفت: «ما اين كار را براى شما خواهيم كرد. وقتيكه شما به سوئز برسيد. احمدبيك اين كار را براى شما انجام خواهد داد!» همه اين جريانها، بدون هيچ