خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٢٩ - مجازات شهادت دروغ در برزخ
اشاره كرد كه صبر كن، خواهى فهميد. ايستاده بودم كه مارى آمد تا چشمش به آن مار افتاد رنگش پريد و حالش متغير شد، گويا مىدانست چه بايد بكند، زبانش را درآورد، مار زبانش را گزيد و رفت!
آن مرد كه بر تخت نشسته بود، از تخت افتاد و حالش بهم خورد. وقتى از جا برخاست گويا همه گوشتهايش ريخته بود ...
سپس گفت: برنامه هر روز من تا قيامت اين است! و سبب اين مجازات اين است كه در جلسه دادگاه، مدّعى رو به من كرد و گفت: اين آقا هم شاهد است.
من فرصت فكر كردن و تصميم درست نداشتم. بلافاصله گفتم ....[١]
[١]. متن كامل داستان يادم نمانده، ليكن ظاهراً مقصود ايشان داستانى است منسوب به علامه ملّا مهدى نراقى رضوان الله تعالى عليه كه متن كامل آن طبق نقل آية الله سيد محمد حسين حسينى تهرانى چنين است، ايشان مىگويد:
مرحوم نراقى جدّ مادرى مادربزرگِ ما، يعنى پدر مادرِ مادرِ مادر مادرِ حقير است و فرزند ارجمندش حاج ملّا احمد نراقى كه دائى ما مىشود استاد مرحوم شيخ انصارى و از علماى برجسته و صاحب تصانيف عديده است.
شيخ انصارى از عتبات عاليات در هنگام تحصيل به ايران آمد و به اصفهان رفت و سپس به كاشان آمد و چهار سال تمام از محضر و درس آخوند ملّا احمد نراقى بهرهمند شد و سپس به نجف اشرف معاودت نمود.
اين داستان در ميان علما و طلّاب نجف اشرف مشهور است و در بين اقوام و ارحام مادرى ما از مسلميّات احوالات مرحوم نراقى محسوب مىگردد: ايشان در همان ايّام اقامت در نجف در ماه رمضانى كه بر او مىگذرد يك روز در منزلشان براى صرف افطار هيچ نداشتند. عيالش به او مىگويد: هيچ در منزل نيست. برو بيرون و چيزى تهيّه كن!
مرحوم نراقى در حالىكه حتّى يك فلس پول سياه هم نداشته است از منزل بيرون مىآيد و يك سره به سمت وادىالسّلام نجف براى زيارت اهل قبور مىرود، در ميان قبرها قدرى مىنشيند و فاتحه مىخواند تا اينكه آفتاب غروب مىكند و هوا كم كم رو به تاريكى مىرود.
در اين حال مىبيند عدّهاى از اعراب جنازهاى را آوردند و قبرى براى او حفر نموده و جنازه را در ميان قبر گذاشتند و رو كردند به من و گفتند: ما كارى داريم عجله داريم مىرويم به محلّ خود شما بقيّه تجهيزات اين جنازه را انجام دهيد!
جنازه را گذاردند و رفتند.-