خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣٦ - ٤/ ٢٤ امداد غيبى در منا
شب شد، نماز مغرب را كه به جماعت خواندم يكى از زائران نزد من آمد و گفت: حاج آقا! نگران نباشيد. او آمد. خوشحال شدم. بعد از انجام فريضه عشا و سخنرانى، او را خواستم. گفتم: كجا بودى؟ چه كسى تو را آورد؟
گفت: همان نزديكىهاى جمرات بىحال افتاده بودم. همين چند دقيقه قبل يك نفر آمد كه اسم مرا مىدانست. به من گفت: بلند شو تا تو را به چادرت برسانم.
تا حركت كردم ديدم اينجا هستم. به من گفت: برو توى چادرت!
آرى، چهره او نورانى شده بود. همه مىخواستند به صورت نورانى او نگاه كنند. همه فهميدند او مشمول عنايات خاصّ حضرت بقيّة الله شده است و احترام خاصّى در بين كاروان پيدا كرد.
يكى از نزديكانش مىگفت: از خصوصيات اين مرد، آن است كه نمىداند گناه چيست. تا به حال، خلاف و گناهى از او ديده نشده و با همه بىحواسى كه دارد، اذان را كه مىشنود، براى نماز به مسجد مىرود و گاهى در مسجد، تنها كسى است كه نماز اوّل وقت مىگزارد.
او اكنون زنده است و در روستاى گرو در منطقه راتكانِ مشهد به سر مىبرد. تمام زائران كاروان تا آخر سفر، حال خوشى داشتند و توسلشان به ولىّ عصرعجل الله تعالى فرجه زياد بود. يقين كردم كسى كه او را به چادرها راهنمايى كرد، يا شخص بقيّة اللهعجل الله تعالى فرجه بوده و يا از اعوان و ياران آن حضرت.
اللَّهُمَّ أَرِنِى الطَّلعَةَ الرَّشيدَةَ وَ الغُرَّةَ الحميَدة.