خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢١٤ - ٤/ ١٦ اجابت دعا در حجر اسماعيل
روزها مىگذشت و من همراه راهيان نور در حدّ توان از زيبايىها، والايىها، ارجمندىها و ... بهره مىگرفتم.
آن سال در محضر عالمى بودم، كاملمرد و به اصطلاح پاى به سن نهاده و سرد و گرم دنيا چشيده كه براى بيست و يكمين بار، توفيق يارش بود.
آن نيك مرد، بىآن كه در ظاهر بنماياند، اهل دل بود و حرمت حريم حق را به خوبى مىشناخت و پاس مىداشت.
روزى كه با هم از اينجا و آنجا سخن داشتيم، گفت: براى بچهها چه خريدهاى؟
هيچ نگفتم.
دوباره تكرار كرد، با لحنى آميخته به مزاح و جملاتى شيرين.
به آرامى سرم را فرو آوردم و گفتم: بچه ندارم.
پيرمرد از اينكه شايد مرا آزرده باشد، نگران شد، و پس از جملاتى گفت: چند سال است ازدواج كردهاى؟
گفتم: بيش از هفت سال.
گفت: خدا بزرگ است و شما جوان! دير نشده است.
آن روز گذشت و من با آن پير خردمند هيچ نگفتم.
از زندگى و چه چههاى آن گله نداشتم. در سالهايى كه بر زندگانى مشتركِ خوب و سرشار از محبّت و صفاى ما (من و همسرم) گذشته بود، ما براى حلّ مشكل گاه به پزشكان متخصص مراجعه كرده بوديم و نتايج را با جملاتى اميدواركننده اما با آهنگى كه در پسِ آن مىشد يأس را خواند شنيده بوديم.
با راهنمايى و پايمردىِ دوستى بزرگوار، آخرين بار به پزشكى مراجعه كرديم كه در آن سالها گفته مىشد در رشته خود بىنظير است و سخنش از سر دقّت و استوارى؛ كارهاى شگفت او نيز زبان زد خاص و عام بود.
در يكى از مراجعهها و از پسِ آزمايشها و ... متأسفانه آن بزرگوار با لحنى به دور از خُلق و خوى پزشكى به من گفت: فايدهاى ندارد. همسر شما هرگز باردار نخواهد شد. مىتوانى زندگانى را ادامه دهى و يا ....