خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٩٦ - ١/ ٢٤ توسل به امام عصر عليه السلام
گفتم: بفرماييد. (خيلى بىاعتنا، اصلًا توجه نداشتم كه لحظاتى قبل، همين خواسته را از امام زمان عليه السلام داشتم!).
گفت: پنج چيز را رعايت كن: اول: شبها سعى كن قبل از اذان، نيمساعت، يكساعت، بيدار باشى. دوم: هميشه با وضو باش. سوم: سعى كن كم حرف بزنى. چهارم: كم بخور. و پنجم: كم معاشرت كن.
رفتم منبر و آقاى مرواريد هم بعد از من رفت منبر، پس از اين كه منبرش تمام شد از مجلس بيرون آمديم. چند نفر بلند شدند. آن شخص هم بلند شد. هنگام خروج از مسجد يادم آمد كه: عجب! آنچه اين شخص گفت، همان چيزهايى بود كه من درخواست كرده بودم.
گفتم: چى فرموديد؟
وى با دستش اشاره كرد به طرف مسجد ارك و گفت: «اگر آن كار را نكرده بودى، به ما نمىگفتند كه اينها را به تو بگويم».
من هم در فكر منبر بعدى بودم كه دير نشود (و لذا توجه زيادى به حرفهاى او نكردم). بيست و پنج شب، آن جا منبر رفتم؛ ولى ديگر او را نديدم. من مطمئن هستم كه او از طرف امام زمان عليه السلام اين مطلب را مطرح كرد.
يك هفته اين دستور العمل را انجام دادم. به خاطر دارم كه در جلسهاى كه آقاى [آية الله حاج سيد احمد] خوانسارى حضور داشت، حتّى تا وقتى كه لام «عزّوجلّ» از «قال الله عزّوجلّ» را مىگفتم، نمىدانستم چه بايد بگويم؛ ولى بلا فاصله يك آيه به ذهنم مىزد، و يك ساعت حرف مىزدم!