خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٨٢ - ١/ ١٩ مسلمان شدن مسيحى با توسل به اهل بيت عليهم السلام
كتب اسلامى به اسلام علاقهمند شدم و با تحقيق و تفحص و ملاقات با علماى اهل سنت. بالاخره مسلمان شدم، البته مسلمان اهل سنت. وقتى مسلمان شدم، ديگر پدر و مادرم مرا به خانهشان راه ندادند و حتى برادرم مرا كتك زد، اما من مقاومت كردم، چون به اسلام اعتقاد پيدا كرده بودم.
پس از مدتى متوجه شدم كه مذهب اهل تسنن، پاسخگوى بعضى از سؤالات و شبهات من نيست. بالاخره با مطالعه كتب شيعه و رفت و آمد با سفارت جمهورى اسلامى ايران در رُم، به مكتب اهلبيت عصمت و طهارت عليهم السلام ارادت پيدا كردم و شيعه شدم.
مشكل اصلى من، همسر مسيحىام بود كه حاضر نبود مسلمان شود. ما دو فرزند هم داشتمى و من نمىخواستم مادر فرزندانم مسيحى باشد. هر چه به او كتابهاى مذهبى و دينى و شيعى دادم، مطالعه كرد اما مسلمان نشد و مىگفت: من دين اسلام را دوست ندارم.
در يك روز تابستانى كه هوا هم بسيار گرم بود، همسرم را داخل اطاق آوردم و در اطاق را بستم و خيلى صريح به او گفتم: تو بايد مسلمان شوى، اگر مسلمان نشوى من نمىتوانم با تو زندگى كنم و علىرغم اين كه تو را دوست دارم و مادر بچههايم هستى، به طور قطع و يقين از تو جدا خواهم شد.
همسرم گفت: من هم علىرغم اين كه تو را خيلى دوست دارم و پدر بچههاى من هستى، اما بدان كه من مسلمان نمىشوم و من مسيحيت را دوست دارم و من هم از تو جدا خواهم شد.
در آن شرايط، قلب و فكر و ذهنم متوجه اهل بيت عليهم السلام شد و با خود گفتم: يا رسول الله! يا على بن ابىطالب! يا فاطمه زهرا! يا حسين! مرا كمك كنيد. مرا راهنمايى كنيد. يك لحظه گويا برقى در ذهن من زد و گفتم: خانم اگر در اين هواى گرم، من دعا كنم و از آن بزرگواران (اهلبيت عليهم السلام) بخواهم كه باران ببارد، آيا تو قبول مىكنى كه اين دين بر حق است؟ آيا مسلمان مىشوى؟