خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٣٧ - كرامتى از حضرت عبدالعظيم عليه السلام
سال پيش از انقلاب با دوستم عازم عتبات بوديم. در گمرك مُنذريّه (مرز خسروى)، يكى از مأموران گمرك كه سُنّى متعصبى بود، وقتى متوجه شد كه ما شيعه هستيم، براى اين كه ما را اذيت كند، اثاثيه ما را در هواى گرم بارها تفتيش كرد و از صبح تا ظهر ما را معطل كرد.
دوستم به مأمور گفت: شكايت تو را به مولايم مىكنم، اما او اعتنايى نكرد. وقتى به حرم امام حسين عليه السلام مشرف شديم، دوستم، در حرم دو زانو نشسته بود. در يك لحظه احساس كردم چُرت مىزند، ولى ديدم لبخندى زد و گفت: شكايت آن مرد را به آقا كردم و از ايشان خواستم كه وى را گوشمالى دهد. آقا فرمود: نمىتوانيم كارى بكنيم. او بر ما حقى دارد!
گفتم: ما از شيعيان و محبّان شما هستيم، و او ما را اذيت كرده!
آقا فرمود: هفده سال پيش، اين شخص در كربلا شبگرد بود. در شبى مهتابى، چشمش به آب فرات افتاد. با خود گفت: «چه مىشد كه به طفل شيرخوار حسين عليه السلام آبى مىدادند، زنده مىمانْد يا نمىماند؟!». چشمش تر شد، و حقى بر ما پيدا كرد!
در بازگشت از سفر، مجدداً همان مأمور، ما را در گمرك ديد و خطاب به دوستم گفت: شكايت كردى؟! مىبينى كه چيزى نشد و من سالمم!
دوستم به وى گفت: بيا برويم در كنارى بنشين تا بگويم. كنارش نشست و گفت: من شكايت تو را كردم؛ ولى آقا چنين فرمود ....
آن مرد به محض شنيدن اين سخن حالش منقلب شد و شروع كرد به اشك ريختن و در ادامه گفت: «درست مىگويى. آن شب هيچ كس با من نبود و اين ماجرا را جز من و خدا كسى نمىداند. حق با آقاى شماست» و همان جا مذهب خود را تغيير داد و شيعه شد و مسير زندگى او تغيير كرد.
كرامتى از حضرت عبدالعظيم عليه السلام
شخصى بود به نام استاد محمد بنّا؛ اما بنّايى بلد نبود. بعد از فوت مرحوم پدرم نقل كرد كه در ايام حيات ايشان، روزى در راه، ايشان را ديدم. عرض كردم: ٣٢٠ تومان قرض كردهام براى نان و ... بچههايم، بدهكارم!