خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٠ - ١/ ٤ يافتن كتابى ناياب با عنايت اميرمؤمنان عليه السلام
من وقتى ديدم يك عرب روستايى به اين سادگى حاجت خود را از مولا مىگيرد، ولى من نمىتوانم براى كتابى كه درباره مولا مىنويسم، به حاجت خود كه تهيه يك نسخه كتاب است، برسم، متأثر شدم و خيلى به من برخورد، با خود گفتم: «مگر من براى كه كار مىكنم؟! من براى شما كار مىكنم! چرا ...» با ناراحتى به خانه رفتم و با تأثّر خوابيدم. در عالم رؤيا مولا را ديدم كه با ملاطفت فرمود: «تو با او خيلى فرق دارى، برو كربلا آنچه مىخواهى از فرزندم بگير»!
نزديك اذان صبح بود، از خواب برخاستم وضو گرفتم و عازم كربلا شدم. ابتدا به زيارت سيّدالشهداء عليه السلام رفتم، پس از زيارت مدتى هم نشستم اما خبرى نشد، فكر كردم شايد مقصود حضرت از «فرزندم» حضرت ابوالفضل عليه السلام باشد، به زيارت او رفتم آنجا هم خبرى نشد، با خود گفتم: «شايد بايد از طريق باب الحسين عليه السلام به زيارت او مىرفتم»، مجدداً به حرم سيّدالشهداء آمدم باز هم خبرى نشد، خيلى ناراحت شدم كه اين چه وضعى است؟! ...
در اين حال يكى از منبرىهاى كربلا به نام شيخ محسن ابوالحبّ را ديدم، از من پرسيد چرا اينجا نشستهايد؟ ماجرا را نگفتم. از من خواست به منزلش بروم، قبول نكردم، بالاخره با اصرار ايشان پذيرفتم و به منزلش رفتم.
وقتى وارد منزل شديم از من پرسيد مىخواهيد به كتابخانه برويد يا ... گفتم: به كتابخانه مىروم. او متوجه شد كه صبحانه نخوردهام، رفت براى تهيه صبحانه. من وارد كتابخانه او شدم، دست بردم كتابى را براى مطالعه برداشتم، با شگفتى ديدم كتاب ربيع الأبرار زمخشرى است! تا آن موقع نمىدانستم از آن كتاب نسخهاى ديگر هم وجود دارد كه نزد ايشان است.
در اين حال صاحبخانه ناگاه صداى گريه و شيون مرا شنيد، آمد ببيند چه خبر است، ديد كتابى در دست من است و به شدت مىگريم.[١] تصور كرد كه مشكلى
[١]. گفته مىشود كه ايشان در حال گريه شانههايش تكان مىخورد.