خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٩٦ - ٥/ ٤ خاطره اى از سفر به فيليپين«سرگذشت يك مبلغ توانمند مسيحى كه مسلمان شد»
برخى از اين تجربيات را مىتوانيد بيان نماييد؟
اين تجربيات غالبا در عالم رؤيا اتفاق افتاده و يا زمانى كه نگاه من بر روى موضوعى گشوده شده است. به خاطر مىآورم روزى در رؤيا، خود را در يك خط ساحلى ديدم كه صدايى از من خواست جلوتر بيايم. در طرف ديگر دريا كوهى شيشهاى ديدم كه بسيار زيبا و كريستال مانند بود، امّا به خاطر آب دريا نمىتوانستم عبور كنم. صدا به من فرمان داد بيا و روى آب راه برو. به خودم گفتم چرا رفتن روى آب را آزمون نكنم و اگر هم كار به شنا كردن برسد كه به هر حال به آنجا خواهم رسيد. لذا حركت كردم و وقتى اولين قدم را با نام (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ) برداشتم با تعجب ديدم آب ديگر مايع نيست، بلكه جامد است. به راه رفتن ادامه دادم در حالى كه سنگهاى كف آب را مىديدم كه از كريستال بودند و تمام دريا هم كريستال بود. من توانستم به آنجا كه كوه كريستال بسيار درخشانى بود برسم. شور و شوق عجيبى در من ايجاد شد و زمانى كه از خواب بيدار شدم چشمانم پر از اشك بود.
در رؤياى ديگرى، روزى آفتابى و بسيار گرم در تابستان را ديدم كه به ناگاه باران شديدى آغاز شد. در اين شرايط بايد براى موضوعى از خانه خارج مىشدم. مسيرى را كه آب باران در آن روان بود دنبال كردم و وقتى به ميانه راه رسيدم، كوزهاى را ديدم كه به جاى آب مملو از الماسهاى درخشان بود. آن را برداشتم و همه آنانى كه در اطراف من بودند فرياد شادى سر دادند. من از آنها خواستم تا در صف بايستند و به همه آنها الماس دادم. هر بار كه يك نفر براى گرفتن الماس به من نزديك مىشد، من در چهره او انعكاس نور و درخشش ويژهاى مىديدم. از خواب بيدار شدم. در عالم واقع هنوز اين صف و الماس دادن را به روشنى مىبينم؛ علاقهمندان، به من نزديك مىشوند تا من گوهرهاى ارزشمند تعاليم اهل بيت عليهم السلام را به آنان بياموزم.
بار ديگر در رؤيا مردى را ديدم كه لباسهاى خاص جواهر نشان شبيه به جُبه پادشاهان پوشيده بود، مانند لباسهايى كه سلاطين گذشته مىپوشيدند. به من نزديك شد و دست خود را روى شانه راست من قرارداد و با من به اتاقى وارد شد. اتاق