خاطره هاى آموزنده - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٥ - ١/ ٢ تشرف آقاى عبد الرحيم بلورساز
ايشان رسيدم. وقتى كه خواستند تشريف ببرند، جمعيت هجوم آوردند. من توانايى نداشتم. بلند شدم و تكيه به ديوار دادم. وقتى به من رسيدند، حالم منقلب بود. وقتى چشمشان به من افتاد، با شدّتى عجيب و غريب فرمودند: «حاجت تو برآورده شد. بلند سلام كن!». سلام كردم و تمام شد. اما آن هيبت و شدّتِ بيان، مرا از حال برد. به زمين افتادم. ديگر هيچ چيز متوجه نشدم. اطرافيان، خيال كردند حالت غشوه بر من مستولى شده و شروع كردند به آب پاشيدن. به حال آمدم. آن جا نشستم تا آرامش پيدا كردم. تا طلوع آفتاب، حدود يك ساعت طول كشيد. و بعد، از مسجد خارج شدم؛ ولى برنامه آمدن به مسجد جمكران را تا كامل شدن چهل شب چهارشنبه، ادامه دادم.
با عنايت و توجهات مولا، قدرت سخن گفتن به من بازگشت. به همين جهت، وقتى به مشهد بازگشتم، عهد كردم آنچه را دارم، تقديم كنم. محلّى داشتم در مقابل بازار رضا به نام پاساژ موسى (فعلى) كه داراى ده هزار متر بناى ساختمان و يكصد و هشتاد مهمانپذير بود. اين بنا را كه در پنج طبقه و دو طبقه همكف آن تجارى با يكصد و هشتاد باب مغازه، به انضمام كليه نيازمندىهاى زائران و مستأجران احداث شده بود، به خيريه انصار الحجه به مديريت آقاى سميعى واگذار نمودم.
خدا را سپاسگزارم كه هم نعمت «قدرت تكلم» به من بازگشت و هم اين رحمت و سعادت نصيب من شد» [كه به زيارت مولايم نايل شدم].
سؤال: قيافه ايشان چگونه بود؟
آقاى بلورساز: قد بلند، موها گندمگون، شانهها پهن، محاسن بلند و گندمگون، ابروها پيوسته، پيشانى بسيار باز و برافروخته، بدن تنومند و معمّم.
سؤال: سنّ ايشان چه قدر بود؟
آقاى بلورساز: حدود ٤٥ ٥٠ سال، از نظر من.